تهران، خبرگزاري ميراثفرهنگي
گردشگري ورزشي، عباس محمدي: هر كسي كه خود را اندكي به كوهنوردي جدي مشغول كرده باشد، با يادآوري نام علمكوه به دوردستهاي پرخاطره و رمزآلودي ميرود كه در آن، باد و آفتاب و صخره و برف و بوران وحشي حكم ميرانند. چه دوستاني كه در علمكوه يافتيم، و چه روزها و شبهاي فراموش نشدني كه در سرماي صميمي آن كوهستان و در سايه ديواره بلندي كه همچون مادر، سنگهاي كوچكتر پايين را به زير بال و پر گرفته، نگذرانديم. چه روزهايي كه در كوههاي ديگر يا در سالن تمرين بر خود سخت نگرفتيم تا بتوانيم به علمكوه برويم و خوب صعود كنيم.
زمزمه هر رود مرا به كنارههاي سردآبرود ميخواند؛ بوي جنگل، چشمانداز چاكوه را در رودبارك به خاطرم ميآورد؛ عطر آويشن مرا بر بال خيال به كنگلك ميبرد؛ و هر ابر بلند، نيمرخ گُرد، و گذر شتابناكِ ابرهاي سفيد را در لاجورد آسمان علمكوه به يادم ميآورند.
شبهاي درون چادر، هيجان صبح زود سرد را به سوي ديواره ميرفتيم، بهياد داري؟! طناب را كه در دستان يخكردهمان ميپيچيد، و سنگهايي كه با بيرحمي معصومانه طبيعت وحش، زوزه كشان از كنارمان ميگذشت. يكي از همينها به خداياري خورد... آري در علمكوه، دوستاني يافتيم و دوستاني را از دست داديم، چنان كه رسم زندگي در همه جا چنين است! اما، ما در علمكوه با عشق زيستيم و هر لحظه را زندگي كرديم.
شهريار چه احساسي داشت، آنگاه كه دويست متر را از ديواره، آزاد سقوط كرد؟! بر ايشان در آن شب منجمد كه انگشتان دست و پنجههاي پا را از او گرفت، چه گذشت؟! اينك او در كدام گوشهي دنياست؟! با داوودي هممَرام نبودم و با او بگومگو داشتم، اما در كمركش پر برف ليزونك با اندوهي سرد و عميق، بر مرگ او گريستم.
هر زخمي كه بر كوهستان علمكوه زده شده، چيني بر پيشاني من نشانده و خاطرهاي را در ضميرم غبارآلود ساخته است. اين سنگها كه در نظر شما ثروت است و از اين كوه ميبريد، تاروپود گذشته ما و گهواره آينده ما است.