خبرگزاري ميراثفرهنگي ـ گردشگري ورزشي ـ دريکي از روزهاي گرم تابستان سفري فراموشنشدني را در کوههاي سرسبز الموت قزوين برنامهريزي ميکنيم. مسيري که در ادامه به آن ميپردازيم مسيري زيبا و به يادماندني است که درمدت زمان کوتاهي ما را از کوههاي شمالي قزوين به سواحل جنگلي خزر راهنمائي ميکند و با ديداراز دو درياچه کوهستاني زيبا و امامزادهاي بربلنداي يک کوه، به مرز کوههاي مه گرفته و پوشيده ازجنگل شمال وارد ميشويم با يک راهپيمائي خاطرهانگيز در ريزش مه و هجوم جنگل در گالش محله(رامسر) بر سواحل خزر گام مينهيم.
روز اول : 26 تير
پس از مدتها انتظار در ترمينال قزوين با مينيبوسي که قراراست به معلم کلايه برود، راهي ميشويم. معلمکلايه با داشتن بيشترين جمعيت متمرکز، مرکزيت دره تاريخي و پر برکت الموت را تشکيل ميدهد.
همچنان که بر روي گردنه "قسطينلار" ارتفاع ميگيريم، شهر قزوين در زيرپايمان کوچک و کوچکتر و اشتياقمان براي ديدن درياچه بيشتر و بيشتر ميشود. در آن سوي گردنه به دشت وسيعي موسوم به رجائي دشت وارد ميشويم، در بالاي تپههاي اطراف درختان سنجد و درختان بلند سپيدار خودنمايي ميکنند. از گردنه آرام ارتفاع کم کرده و به سمت دره الموت پيش ميرويم. در حالي که ساعتي از ظهر گذشته و چشمانمان گرم شده است در دوراهي روستاي ديکين بايد مسيرمان را عوض کنيم. يک سواري ما را از "ديکين" تا "زواردشت" در پاي درياچه خواهد برد. روستاي سرسبز زرآباد را پشت سر ميگذاريم و در آن سو به يکباره خود را بر روي درياچه نيلي رنگ اوان درمييابيم که در زير آفتاب سوزان امواج خود را به دست نسيم ملايمي سپرده است. دور تا دور درياچه توسط نيزارهاي بلندي پوشيده شده است.
آن سوي درياچه و به دور از هياهوي شناگران در کنارهاي سرسبز، هر آنچه که براي ناهار داريم، رو ميکنيم. تا ما تني به آب بزنيم دوستان زحمت ناهار را ميکشند. ساعت چهار بعدازظهر است. هوا هنوز گرم است و تصميم بر اين است که با خنک شدن هوا راهپيمايي خود را به سمت دره موسوم به "کوچال" آغاز كنيم. راه دره در اين فصل از زيبايي و سرسبزي خاصي برخوردار است. اين راه از سمت چپ درياچه تا زير آبشار ادامه دارد و از آنجا با ارتفاع گرفتن از رودخانه در سمت راست بر روي يال منتهي به قله "خشچال" قرار ميگيرد.
ساعت18:45 است. هواي سنگين و مرطوب اطراف درياچه خيلي سريع همه را خيس ميکند. دره سرسبز و پر از گلهاي گلپر و سپيدارهاي بلند است که شباهت نزديکي با "درهلالون" در تهران دارد. راه را ازميان باغها و مزارع در پيش ميگيريم پس از دو ساعت کوهپيمايي با توجه به تاريکي هوا در مکان مناسبي به نام چشمه گلپري کولهها را زمين گذاشته در سکوت دره و غرش رودخانه شب را به صبح ميرسانيم.
روز دوم : 27 تير
ساعت شش صبح با نوشيدن يک ليوان چاي راه را در کنار آب ادامه ميدهيم، دره به چپ و راست ميپيچد وهمچنان کمتر نشانهاي از صخرههاي خشچال را ميتوان ديد بعد از گذر از کنار آبشاري کوچک در سر يک دو راهي در بستر رودخانه براي خوردن صبحانه ميايستيم.
|
آن سوي درياچه و به دور از هياهوي شناگران در کنارهاي سرسبز، هر آنچه که براي ناهار داريم رو ميکنيم. تا ما تني به آب بزنيم دوستان زحمت ناهار را ميکشند.
|
در دورنماي مسير، آبشاري بلند و رگههايي صخرهاي ديده ميشود و از آنجايي که کولههايمان سنگين است، ترجيح ميدهيم که درکنار رودخانه ادامه مسير داده و در آخرين مرحله آب مورد نياز را برداشته و بر روي يال تغيير جهت دهيم. با رسيدن به انتهاي رودخانه کار دشوار ميشود و شيبهاي ريزشي پيشرفت را کند ميکند.
در نزديکي آبشار حرکت سريع يک گله 12 تائي کل و بز در زيرپايمان خستگي را از تنمان ميزدايد. در بالاتر پلکاني سنگي است که به انتهاي بالايي آبشار ميرسد و چارهاي جز دست به سنگ شدن نيست. سرچشمه آبشار در بالا جويباري کوچک است که ازميان بوتههاي بي شمار گلپر سرازير ميشود، پس از آن سنگنوردي جانانه، حال بايد راه را ازميان بوتههاي وحشي بازکنيم. کمي بالاتر در کنار آخرين چشمه و ميان بوتهها سايباني ساخته و همراه چوپاني که در آنجا بود، ناهار ميخوريم.
ساعت 14:45 با راهنمايي چوپان مسير را تا رسيدن به راههايي كه عشاير اطراف از آنها براي جابهجا كردن احشام و وسايلشان استفاده ميكردند ادامه ميدهيم. ساعت 16 به "هسيج"، جايگاه ييلاقي چوپانهاي اوان ميرسيم. بعد از مدتي شيب تندي را شروع ميکنيم. خاك سطح شيبدار به طرز عجيبي به هم چسبيده است و راه رفتن روي آن همانطور سخت. وزش باد كه از ساعتي قبل آغاز شده است با قرار گرفتن ما بر روي گردنهاي كه دامنه جنوبي خشچال را به دامنه شمالي آن وصل ميكند، به اوج خود ميرسد. دامنه شمالي سرسبز و پوشيده از بوتههاي كوچك وبزرگ است و در درههايش يخچالهاي كوچكي وجود دارد كه با وجود گرمي هوا هنوز برف دارند. هنوز ما نميدانيم كدام يك از قلههايي كه ميبينيم خشچال است. محليها به كل اين منطقه خشچال ميگويند.
ساعت 19بالاخره به پايين قله خشچال ميرسيم. با توجه به نزديكي غروب آفتاب از صعود قله صرف نظر ميكنيم، کمي پائينتر از گردنه سنگچيني است در دامنه شمالي قله و آغاز دره اشکور. جبهه شمالي خشچال ديوارهاي با پنج ستون صخرهاي بزرگ است که گويا وظيفه آنها نگهداري قله از سقوط است! در بين ستونها جويبارهاي کوچکي جريان دارند، سنگ چين ما از دو تکه سنگ بزرگ که ازديواره جدا شده تشکيل شده است. کمي آن طرفتر چشمهاي و بركهاي با آب فوقالعاده سرد است. شام را در تاريكي ميخوريم و قبل از ساعت ده به خواب فرو ميرويم.
روز سوم : 28 تير
شب را در سكوت مطلق كوهستان با آسمان پر از ستارهاش گذرانديم. ساعت شش صبح در هوايي سرد به سرعت وسايلمان را جمع آوري ميكنيم وهمچون ديروز راه مالرور را ادامه ميدهيم. ما دقيقاً در جهت شمال حركت ميكنيم. در غرب، دره اشكور قرار دارد. پس از مدتي در سمت راستمان دره پوشيده از مه دو هزار و جنگل ابتدايش و قله برف گرفته سيالان را ميبينيم.
ساعت 10 با ديدن چادرهاي عشاير براي برداشتن آب ارتفاع كم ميكنيم. وقتي به چشمه ميرسيم با دعوت پيرزني كه بيرون چادر ايستاده براي خوردن چاي مواجه ميشويم. شوهر پيرزن مردي خونگرم است كه كمي هم از ديدن ما متعجب شده است. آنها اهل يكي از روستاهاي دره الموت هستند و براي بهار وتابستان به اين محل كه پلهم دشت نام دارد ميآيند. بعد از خوردن چاي، سفرهاي پهن و كم كم لبنيات مختلف برآن ظاهر ميشود : سرشير، ماست ، پنيري كه زيره دارد، نان و در آخر هم دوغ.
ساعت 11 است ناچار بايد عشاير خونگرم را ترك كنيم و راه بيفتيم. ادامه مسير ما را به پاي شاه سفيد كوه ميرساند، اين قله را ديروز از روي گردنهاي كه ما را از جنوب خشچال به شمال آن آورد ديده بوديم. همان موقع شكل خاص آن توجه ما را جلب كرده بود. قلهاي با سنگهاي سفيد و بيآب وعلف در ميان سرسبزي اطراف.
|
با ديدن چادرهاي عشاير براي برداشتن آب، ارتفاع كم ميكنيم. وقتي به چشمه ميرسيم با دعوت پيرزني كه بيرون چادر ايستاده براي خوردن چاي مواجه ميشويم.
|
صعود قله يک ساعت زمان ميبرد. ساعت 13:20 است وما بر فراز قله، روي قله امامزادهاي است كه محليها آنرا "آقا" خطاب ميكنند. امامزاده بقعهاي سبز رنگ است كه تعداد زيادي پارچه سبز به آن بسته شده است. در كنار امامزاده كلبهاي است از سنگ و چوب. از اينجا علم كوه، درفك و سماموس را ميتوان ديد. اينجا مرز آخرين رشته البرز است که مشرف بردرياست واز سيالان وشاه سفيدکوه گذشته و تا سماموس ادامه دارد. لازم به ذکراست که مسير را ميتوان از سمت چپ شاه سفيد کوه و بدون نياز به صعود آن نيز ادامه داد و ازچشمهاي که در زير قله وجود دارد استفاده كرد.
از فرط خستگي درون كلبه به خوابي نيم ساعته فرو رفته و سپس به پايين سرازير ميشويم. درياچه زيبا و كوچكي در پائين قله ما را به طرف خود ميكشد. دو چشمه كوچك در بالاي درياچه آب آن را تامين ميكند و مازاد آب درياچه از پايين آن سرازير ميشود. پس از آب تني و صرف ناهار به سمت دره مه آلود پايين آن راه ميافتيم. كمي پايينتر از درياچه گلهاي گاو مشغول چرا هستند. با وجود آنها مطمئن ميشويم تا اولين آبادي فاصله زيادي نداريم. كنار رودخانه به راه خودمان ادامه ميدهيم. هر چه پايينتر ميرويم مه غليظتر ميشود. يك ساعت بعد به چند كلبه و تعدادي چوپان برخورد ميکنيم که مشغول دوشيدن گوسفندهايشان هستند. آنها اين دره را ميان دشت مينامند. ما را به صرف چاي دعوت ميكنند. درون يكي از كلبهها ميرويم كه آتش بزرگي در آن روشن است و ديگ بزرگي هم بر روي آن قرار دارد. با چاي و ماست و نان محلي كه آن را با آرد و شير در قالبهاي خاصي تهيه ميكنند از ما پذيرايي ميكنند.
ساعت 18 با وجود مه غليظ كه تنها چند متر جلوتر را ميشود ديد به راه ميافتيم. با توجه به گفتههاي چوپانها بايد درامتداد رودخانه ارتفاع کم کنيم تا به روستائي به نام "لاكتراشان" برسيم. هر چه جلوتر ميرويم نشانههاي جنگل آشكارتر ميشود. ابتدا درختچههاي زرشك و بعد درختاني عجيب كه تنها تنه وبرگ دارند و در آنها خبري از شاخه نيست و در آخر هم جنگل انبوه و پوشيده از درختان گوناگون. مه آنقدر غليظ شده است كه همگي خيس شدهايم، بيشتر باران ريز است تا مه. راه رفتن در كنار رودخانه در قسمتهايي با توجه به لغزنده بودن مسير دشوار است. پس از مدتي به يك دوراهي ميرسيم كه با توجه به ردپاي گاوها راه بالايي را انتخاب ميكنيم كه از رودخانه اصلي جدا ميشود و بر خلاف مسير آب ادامه مييابد. بعد از سربالايي کوتاهي ساعت 20:45 به لاكتراشان ميرسيم. لاكتراشان آبادي است ييلاقي در دل جنگل و فرو رفته در مه، بدون جاده ماشين رو وبدون برق. تنها يك دفتر مخابراتي بيسيم براي ارتباط با دنياي خارج. در همه كوچههايش گاوهاي بزرگ با شاخهاي ترسناك مشغول بازگشت به طويلههايشان هستند. مغازهاي براي خريد وجود ندارد، تنها پيرزني در خانهاش سيگار و بيسكويت ميفروشد. پيرزن پيشنهاد ميکند که اتاق خالياي را که در کنار منزلش هست براي شب ماندن به ما بدهد و خيلي سريع اتاق را آماده ميكند. جارو ميزند، حصير پهن ميكند و روي آن گليم نمدي. هيزم ميآورد و بخاري هيزمي را كه در گوشهاي از اتاق قرار دارد روشن ميكند تا لباسهايمان خشك شود. ميخواهد برايمان رختخواب بياورد ولي ما او را از اين كار منصرف ميكنيم. با تاريك شدن هوا پسر پيرزن برايمان چراغ گردسوز ميآورد. نامش منصور تالشي است و تابستانها به همراه خانواده و گاوها و گوسفندانش به لاكتراشان ميآيد. درمورد وجه تسميه لاکتراشان ميگويد که درزمانهايي نه چندان دور حرفه اصلي مردم اينجا تراش قاشق و چنگالهايي از جنس نوعي چوب به نام لاک بوده است.
روز چهارم : 29 تير
ساعت 7:45 از خواب بيدار شده و پس از خوردن صبحانه آماده رفتن ميشويم. آقا منصور به همراه پدرش براي خداحافظي از ما ميآيند، لاكتراشان را در حالي كه هنوز مه آلود است ولي از گاوهايش خبري نيست، ترك ميكنيم. چقدر بيرون رفتن از بهشت سخت است، بعد از يك ساعت حركت در جنگل و كنار رود به محله ييلاقي ديگري با نام ليگا ميرسيم. براي رسيدن به ليگا بايد بعد از لاکتراشان و پس از عبور از پل رودخانه به سمت چپ، کوه کوچکي را آن سوي دره ميان دشت بالا ميرويم.
بعد از حدود نيم ساعت کوهپيمائي از ليگا به يک جاده خاکي ميرسيم. اين جاده، رامسر را به دره اشکورات و از آن سو قزوين متصل ميكند. نام اينجا ايستگاه شيالان است. از شيالان تا شهرستان گالش محله دو ساعت ونيم ( باماشين) و در مسيري کاملا ً جنگلي و پرپيچ وخم و روستاهاي فراوان مانند پلهم جان، صلوات کوهي، جنت رودبار، اکراسر، دالخاني، پيازکش طول ميکشد.