| واپسين پيام كاشف عليصدر:برسان سلام ما را ...
|
|
به تمام كوهها، رودها، آبشارها، دشتها و شقايق و لالههاي ايران زمين بگوييد كه فريدون مرد.
|

|
تهران – ميراث خبر جاذبههاي گردشگري، شهاب ميرزايي _ به تمام كوهها، رودها، آبشارها، دشتها و شقايق و لالههاي ايران زمين بگوييد كه فريدون مرد. به قلههاي «دماوند»، «الوند»، «تفتان»، «بزمان»، «پرعشق»، «كوله جنون»، «بحرآسمان» و «دنا» بگوييد كه فريدون مرد. به تمام سنگها، صخرهها، ديوارهها بگوييد كسي ديگر عاشقانه شما را لمس نخواهد كرد، فريدون مرد. ديروز، جمعه 20 آبان مراسم خاكسپاري «فريدون اسماعيلزاده» ابركوهنورد ايرانزمين در استاديوم «شيرودي» برگزار شد. خيل جمعيت سوگوار از سراسر ايران به تشييع جنازه مردي آمده بودند كه هميشه ستايشگر زندگي بود. ستايشگر فعاليت، تحرك، آيندهنگري و روشنگري. او غذاي جسم را كوه ميدانست و غذاي روح را كتاب. از 15 سالگي تا 65 سالگي، نيم قرن سراسر ايران را وجب به وجب سفر كرد. با گروههاي كوهنوردي و به تنهايي. او ميگفت بايد باهم بودن را تجربه كنيم. تا درباهم بودن يكديگر را بهتر ببينيم. همنسلانش همه با موهايي سپيد و چهرههايي كه روزگار بر آنها چين انداخته بود يكييكي ميآمدند. خواهرانش آرام در گوشهاي اشك ميريختند. هر كس با ياد خاطرهاي از او در گوشهاي آرام نشسته بود. «نعمتالله اخضري»، «عزتالله برقلشگري»، «حسن نجاريان»، «حسن نجاتيان»، «اكبر سلاحي» ، «محمود محمدي»، «داريوش بابازاده»، «ابراهيم بابايي»، «عباس محمدي»، «محمد نوري»، «عباس جعفري» از كوهنوردان بهنام و فاتحان «هيمالايا »و «كشمير» در سوگ از دست دادن اين يار قديمي سر در گريبان بودند.«عليرضا ادريسي» از كوهنوردان گروه بابك ميگويد:«بعد از اين فقدان فريدون اسماعيلزاده بيش از بيش بر همگان آشكار خواهد شد. او كوهنوردي مدرن بود كه از بسياري از همنوردان و همنسلان خود جلوتر بود و اين تنها به خاطر مطالعات زياد او و در جريان روز بودنش بود. شبهايي كه با او در برنامه بوديم هر شب جلسهاي ميگذاشت تا درباره ايدهاي بحث كنيم و بچهها را به شركت در آن تشويق ميكرد». « مهدي نورمحمدي» از همنوردان قديمي او ميگويد:«فريدون به تنهايي يك گروه بود. هميشه و در همه مواقع در حال انجام فعاليتهاي گروهي بود. از گروه متحد و آرش تهران تا بابك همدان. او هيچ گاه دچار دگماتيسمي كه متاسفانه بسياري از ايرانيان در اواخر عمر خود ميشوند، نشد. زيرا هميشه و در همه حال در رفت و آمد بود و اين پويا بودنش باعث شده بود افكارش هميشه نو و زنده باشد.» «حميد عسگرينژاد» همراه روزهاي آخرش از مقاومتي كه از كوهها به ارث برده بود، ميگويد:«دكترها گفته بودند او يك ماه قبل از مرگ فلج ميشود و يك هفته قبل از مرگ به كما ميرود. اما او تا روز جمعه سرپا بود و روز يكشنبه به كما رفت و دوشنبه فوت كرد.» |
جمعيت كمكم، زياد ميشود. پشت تريبون آزاد، هر كسي ميرود و چيزي ميگويد. مسئولان فدراسيون ميخواهند سريع مراسم را جمع كنند كه مبادا كسي اسرار مگو را بر زبان بياورد. از شيرودي به طرف «بهشتزهرا» راه ميافتيم. او از شمال آمده بود از كوه. اما ما به سوي جنوبيترين نقطه تهران، ميرفتيم. در شلوغي قبرها يكديگر را گم ميكنيم كه مگر در شلوغي زندگي همديگر را گم نكرده ايم. به انتهاي گورستان ميرويم. قطعه ورزشكاران نرسيده به بزرگراه. آدمي كه عاشق طبيعت بود حالا اتوموبيلها در بالاي سرش تا ابد جولان خواهند داد. دوستان گمگشته سالها پيش بعد از مدتها يكديگر را بر سر گور او يافتهاند. گريان از نديدن فريدون و خندان از ديدن يكديگر، همديگر را در آغوش ميگيرند. 10 سال، 20 سال، 30 سال است كه به خاطر جبر روزگار همديگر را نديدهاند و حالا دوباره يكديگر را يافتهاند. آنها كه هر كدام در زمان خود يلي بودند و در بدترين شرايط آبوهوايي سختترين قلهها را درنورديدند، افتان و خيزان در بين قبرها راه ميروند. او كه در زندگي هميشه به دنبال جمع كردن آدمها بود، حالا در مرگ نيز آنها را به دور خود جمع كرده است. او را با آرامش همچون كوهي كه فروافتاده در قبر ميگذارند. در پايان مراسم دوستان از يكديگر جدا ميشوند. يكي ميگويد بار ديگر كه يكديگر را ديديم اي كاش در سوگ نباشد. شادي باشد. ميگويند اگر فريدون اين مراسم را ميديد كلافه ميشد. او هميشه از عزا و سوگواري و نگاه به گذشته گريزان بود.ميگفت اگر ميخواهيد ياد مرا زنده كنيد به فكر زندهها باشيد. به كوه برويد و سلام مرا به قله مشتگونه «آزادكوه»، به گلهاي زرد دشت «پريشان»، به دامنههاي سرخ «يخچال»، به برف و كولاك «دوبرار»، به آبشار «مارگون» ،به قله آتشفشاني «تفتان»، به صخرههاي سپيد «گواتر»، به قلل ناشناخته «دنا»، به جنگلهاي انبوه «تالش»، به چمنزارهاي «لپاسر»، به انعكاس تابش خورشيد در بركههاي «شاهشهيدان»، به صخرههاي صعب العبور «بيستون»، به ديوارههاي ستبر«علمكوه»، به دوستان، به خويشان، به ياران آشنا برسانيد.
|
|
نظر شما در مورد اين خبر؟
(4نظر)
|
|
حمید
شهاب عزيز قلمت بسيار زيباست و با اين که ميدانم تا چه حد فريدون را دوست داشتي اما تحسينت مي کنم که تا اين حد روحيه داري که برايش چيزي بنويسي. من هم مثل تو تاسف مي خورم که مراسم در خور فريدون برگزار نشد و متاسفم که مراسمي برگزار شد که خود از آن نفرت داشت.
يادش گرامي. جايش سبز. راهش پر رهرو
|
محمد افراسیابی
در اين دورگوشهي دنيا اشگم بدرآوردي و خوب که عالي از خصائل اين عزيز از دست رفته نوشتهئي. او مردي با تمام خصائل انسانيت. يادش جاودان و راهش پر رهرو باد.
|
محمد افراسیابی
در اين دورگوشهي دنيا اشگم بدرآوردي و خوب که عالي از خصائل اين عزيز از دست رفته نوشتهئي. او مردي با تمام خصائل انسانيت. يادش جاودان و راهش پر رهرو باد.
|
رضا
جناب ميرزايي چندان شما را نميشناسم و نميدانم شما چقدر فريدون را ميشناختيد اما مطلبتون داراي چند ايراد است. در ميان اسامي ذکر شده چند نفر حضور نداشتند که سر در گريبان بگيرند. همچون داريوش بابازاده که اکنون در استراليا است. تعدادي از نامبردگان هم از مخالفين سرسخت افکار مرحوم اسماعيل زاده بودند، نميدانم چگونه حس شما آنها را اينقدر غمگين يافت. در واقع اسرار مگوي متعلق به فريدون و فدراسيون نبود بلکه ميان او و برخي از نامبردگان در متن شماست. لطفا در نوشتارتون بيشتر دقت کنيد .
|
| 1 |
|
|
|
|
|
|
|
|