۱۳۸۴/۹/۲۹ - 14:03:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
 مطالب مرتبط
گردشگري در سليمانيه عراق رونق مي‌گيرد
صنايع‌دستي ايران در سليمانيه
نمايشگاه تجاري ايران در سليمانيه عراق
نگاه دوگانه فعالان گردشگري ايران به سرمايه‌گذاري در عراق
سازمان حج، مسئول حادثه زائران ايراني در عراق است
تلاش كويت براي توقيف نخستين هواپيماي خطوط هوايي عراق درلندن
حلبچه پس از آن گاز سفيد
روايت شيوا مقانلو، نويسنده و مترجم آثار فلسفي از سفرش به كردستان عراق و شهر حلبچه براي شركت در جشنواره ادبي _ هنري گلاويژ كه از 28 آبان تا 5 آذر 1384 در سليمانيه عراق برگزار شد.

تهران_ميراث‌خبر:
جاذبه‌هاي گردشگري، شيوا مقانلو_يک غذاخوري کوچک و جمع و جور، انگار کافه‌يي در يکي از شهرستان‌هاي ايران، در حاشيه يک خيابان شلوغ و زنده؛ حياطي کوچک با روشويي و حوض، و صحنه آشناي مرغ‌هاي بريان به سيخ کشيده در جوجه گردان جلو در ورودي، باز مثل ايران. پلو هم دارند، همراه يک خورشت آلواسفناج بسيار لذيذ، و قيمه (به سبک عربي). به فضاي طبعا کوچکش کاري ندارم، از لذيذترين غذاهايي است که در اين سفر خورده‌ام. از ناهارهاي هتل انگار بيشتر مي‌چسبد. با «محمد حسيني» گرم اين گفتگوييم که کداممان يک ماه پيش فکرش را مي‌کرد ناهار اين جمعه را در «حلبچه» خواهيم خورد؟! خب، ما حالا در حلبچه هستيم.
ميهمان جشنواره ادبي _ هنري «گلاويژ» هستيم،«سليمانيه»، کردستان عراق. چند روز قبل را سرگرم برنامه‌هاي ادبي و شعرخواني و بازديد از شهر بوده‌ايم؛ امروز را هم تمام اعضا گروه از صبح در اداره گذرنامه سر کرده‌اند تا تشريفات قانوني بازگشتمان به ايران انجام شود. اين تشريفات نزديک ظهر تمام مي‌شود و عده‌اي که خسته‌اند و بي‌حوصله سفر 5/1 ساعته تا حلبچه، به هتل بر مي‌گردند تا استراحت کنند (مثلا بگيريم مسن‌ترهاي گروه!)، و جمعي از پر شر و شورترها هم راهي حلبچه مي‌شويم. «فرخنده آقايي» مي‌گويد پسرش تلفني سفارش کرده که تا حلبچه را نديده به ايران برنگردد. از بچه‌هاي کرد ميزبانمان، «گوران» تا آخر سفر همراهمان خواهد بود.
فضاهاي جاده‌اي اين جا بسيار شبيه ايران است، شبيه همان کردستان خودمان. دشت‌هاي کوهپايه‌اي، آبگيرهاي زيباي کوچک و بزرگ، درختچه‌هاي کوتاه و بلندي که به اقتضاي فصل زرد و قرمز شده‌اند، و رودخانه‌هايي که با سريدن ماشين ما روي جاده، مدام از چشممان گم و پيدا مي‌شوند. گاهي کارت پستال‌هايي جاندار از يک برکه سرسبز مثلا پانصد متر مربعي: چند پرنده دور سنگ چين‌هاي ليز حاشيه آب، و ساقه‌هاي بلند گل‌هاي که توي باد تکان مي‌خورند. چقدر توي تهران طبيعت کم داريم.
تلفظ صحيحش «حلبجه» است. پيش از ورودي اصلي شهر، ميني‌بوسمان از جاده فرعي کوتاهي مي‌پيچد و جلو محوطه بزرگي نگه مي‌دارد. در حياط آثار ساخت و ساز و بنايي به چشم مي‌خورد، آب‌نماهاي نيمه‌تمام و حوض‌هاي کاشي‌کاري. به نظر پروژه بزرگي مي‌آيد، تا تمام بشود البته ... اين جا موزه است: موزه يادبود قربانيان جنگ شيميايي. نماد شهر است اين موزه، که خارجي‌ها بيايند و ببينند و فراموش نکنند ... اين جا اما فراموش‌ کردني نيست.
اعضا شوراي شهر، نزديک بيست مرد پير و جوان، با لباس هاي محلي يا رسمي، براي خوشامد در حياط حضور يافته‌اند. ما سلام عليک مي‌کنيم و آقايان معارفه. به سوي موزه مي‌رويم. در ورودي اين محوطه تابلوي بزرگي نصب شده که رويش نوشته‌اند: «ورود بعثي ممنوع. هيچ بعثي تا ابد حق پاگذاشتن به اين شهر را ندارد.» اين تابلو را در ورودي‌هاي ديگر شهر هم خواهيم ديد.
از در شيشه‌اي تيره و سنگيني مي‌گذريم و وارد ساختمان مي‌شويم. نخستين سالن، نمايشگاه عکس‌هاي قديمي و تاريخي است؛ بزرگان عشيره‌اي اين منطقه، خوانين و تفنگچي‌ها. و عکس‌هاي چند بانو که صد سال پيش از اين بزرگ و رهبر قوم بوده‌اند. ظاهرا در آن زمان ميان اکراد حلبچه رياست زن‌ها چيز چندان عجيبي نبوده. به نظرم ديدن اين عکس‌ها براي بچه‌هاي پژوهش‌گر و مورخي مثل «كاوه بيات» فرصت مغتنمي است. سالن بعدي، بازنمايي لحظات بمباران است، آدمک‌هاي مومي مرده و مچاله، در اندازه‌هاي واقعي؛ بازسازي فضاي شهر و خانه‌ها هنگام بمباران:« روز بوده، بچه‌ها از مدرسه برمي‌گشته‌اند، مردم عادي توي خيابان حرکت مي‌کردند، فروشنده‌ها و زن‌ها مشغول خريد و فروش و چانه زدن بوده اند، ... همه چيز عادي، بيش از حد عادي، عين همه چيزهاي ديگر اين زندگي لعنتي و دوست داشتني. بعد ناگهان صدا، بو، ابر، و ديگر هيچ ...»
يکي از اين مجسمه‌ها مردي را نشان مي‌دهد که نوزادي را در بغل گرفته و همراه او در جا، روي زمين، خشک شده است. اسمش را مي‌گويند، اما فراموش کرده‌ام. راهنماي موزه توضيح مي‌دهد: «اين مرد به نوعي به نماد قربانيان اين منطقه تبديل شده. براي اين قوم فرزند پسر اهميت زيادي دارد. او که پس از يازده دختر صاحب فرزند پسري شده بوده، هنگام شروع بمباران نااميدانه کوشيده تا به ميان کوه‌ها فرار کند. دخترها بزرگ بوده‌اند و خودشان مي‌توانستند بدوند، و او تنها پسرش را در آغوش گرفته تا از هر راهي شده نجاتش دهد. بي فايده ... همه مي‌ميرند.» اين توضيحات اما خوشايند اعضاي گروه ما نيست. اکثر بچه‌ها به معناي تلخ و ضمني مردسالارانه قضيه فکر مي‌کنند؛ تا جايي که شب هم که در هتل دور هم نشسته‌ايم، صحبتش را مي‌کنند. حتا مردهاي گروه هم اعتراض دارند و مي‌گويند کاش بشود به راهنما گفت داستان را با اين بي‌رحمي تعريف نکند.«ليلي فرهادپور» مي‌گويد مدام به فکر آن يازده دختر است که تنها مانده بودند. «مريوان حلبچه‌اي»، مترجم ادبيات کردي، بچه همين ديار است. از معدود بازماندگان آن حمله، و سال‌ها سرگردان بيمارستان‌هاي مختلف شهرهاي مختلف ايران. او، بي اين که از حرف‌هاي راهنما دفاعي کند، مي‌گويد: «آخر همين است، ارزش فرزند پسر همين بوده و هست.» و من هم در سکوت فکر مي‌کنم بله، تلخ و ظالمانه است، اما واقعيت همين است. همه ما هنگام خطر ارزشمندترين دارايي خود را همراه مي‌بريم، و من نمي‌توانم به انساني خرده بگيرم که چرا چيزي را که به نظرش ارزشمندترين داراييش بوده، در آغوش دارد.
سالن عکس‌هاي قربانيان، _ اتفاق اصلي براي من - تمرين خوبي است براي محک زدن روحيه، صبر، و جرات تماشا در بيننده. همين که فقط تماشا کني ... در امنيت و صحت کامل، سال‌ها بعد از فاجعه، بي اين که خودت يا عزيزانت مجبور به استنشاق ذره‌اي از آن گاز لعنتي سفيد باشيد، فقط تماشا کني، سال‌ها بعد. عکس‌هاي عکاسان خبري تمام جهان اين جاست. بخشي هم عکس هاي «کاوه گلستان» است، به قول راهنماي اين جا شهيد کاوه.
صورت‌هاي مسخ شده، بدن‌هاي مچاله؛ جايي که بايد لب و دهان باشد حفرات توخالي سياه، عکس آخرين لحظات زندگي چند نفري که که دقايقي پس از جهيدن نور فلاش دوربين مرده‌اند، و خياباني سرد و لخت و خاکستري ... . معلولين روي تخت بيمارستان‌ها، آواره‌هاي ميان اين شهر و آن شهر، و وجدان راحت و سرخوش جامعه بين‌المللي. آن سال چند دانشجوي کرد ساکن «مسکو» در اعتراض به روسي بودن کلاهکهاي شيميايي پيدا شده پس از بمباران شهر، مقابل دانشکده‌شان اعتراض مي‌کنند. نتيجه: اخراج از دانشگاه به خاطر جعل اکاذيب و تهمت به دولت وقت. مسوولين دانشگاه مي‌گويند چنين اتفاقي در حلبچه نيفتاده است.
حالا بخش مخصوص آثار تجسمي يادبود کشتار: تابلوهاي نقاشي، اکثرا آبستره‌اند. حجم‌هاي انتزاعي و کمابيش رئال يادآور بدن‌هاي انساني، مادر و کودک‌هاي درهم پيچيده. و ده‌ها مکعب نقاشي شده که روي هم سوار شده‌اند و از هر سو که نگاهشان کني يا بچرخانيشان نمايي تازه از دوزخ را جلو چشمت مي‌آورند. اين آثار، جدا از ارزش نمادينشان، به نظرم از نظر هنري نيز قابل تامل‌اند. و تنها سوژه‌هايي هستند که بالاخره دستم مي‌رود تا ازشان عکسي بگيرم.
از سالن مرکزي عبور مي‌کنيم، فضاي مدور و وسيعي است با سقفي بلند و قيفي شکل که مي‌پيچد و بالا مي‌رود. دورتادور ديوارها اسامي تمام کشته شدگان را از بالا تا پايين نوشته‌اند: يک وجب هم فضاي خالي پيدا نمي‌شود. و لابلايشان هم تابلوهايي از اشعار شاعران مختلف به زبان‌هاي گوناگون آويزان است، همه در وصف کشتار. دلم مي‌خواهد بايستم و چند تايي را بخوانم. به قيف سقف بلند نگاه مي‌کنم و همراهش مي‌پيچم و بالا مي‌روم. ناگهان فريادي زوزه‌مانند، فريادي مثل کشيده شدن لبه‌هاي تيز دو قطعه فلز بر هم، توي سرم مي‌پيچد. زوزه در انتهاي قيف تمام مي‌شود و دوباره به خودم مي‌آيم. انگار زيادي متوهم شده‌ام. وسط تالار فضاي شيشه‌اي سمبليکي نصب کرده‌اند براي روشن کردن شمع به ياد قربانيان. آن بالا هم عکسي آويزان است از«کالين پاول» و «پل برمر» که به احترام اين قربانيان، در سکوت و سياه پوش، شمع روشن مي‌کنند. يادم مي‌آيد از اعتراضي که سال قبل به خط اصلي سخنراني «ريچارد رورتي» در تهران داشتم: به اين ايده‌اش که دموکراسي آمريکايي بهترين نوع دموکراسي در تاريخ است. حق دارد رورتي. بايد بياييد و ببينيد تا معناي حرف او برايتان به خوبي هضم شود. آمريکا زمان اين بمباران کجا بود؟ چراغ سبز حمله به حلبچه را چه دولتي داد که حالا دولتمردانش براي مرده‌ها شمع روشن مي کنند؟ صدام دلش به حمايت يا دست کم سکوت کدام کشورها گرم بود؟ هزاران مين خنثي نشده سرگردان در عراق مال کدام شرکت‌هاي اسلحه‌سازي اروپايي و آمريکايي‌اند؟ بعد يادم مي‌آيد که صدام در جلسه اخير دادگاهش قرآن به دست حاضر مي‌شود تا حضار دادگاه و بينندگان جهاني را تحت تاثير قرار دهد ... دلم، و نفسم سخت گرفته. و مي‌انديشم در اين بازي بي‌رحمانه سياست، مثل هميشه فقط واي بر مردم ...
بيرون مي‌زنم. عجب، بچه‌هاي ديگر هم توي حياط هستند. توي چشمان بعضي‌ها برق اشک و خشم مي‌بينم. هداي يادبود موزه را هم گرفته‌ايم: سي‌دي عکس‌هاي فاجعه، و کتابچه راهنماي تاريخچه شهر و البته مستندات بمباران.
به مزار کشته‌ها مي‌برندمان. گورهاي دسته جمعي يا تک‌‌تک. گورهاي خانوادگي. بچه‌ها گروهي و تک‌تک کنار گورها راه مي‌روند، عکس مي‌گيرند، و هيچ کس حرف زيادي نمي‌زند. راهنماي محليمان که از موزه همراهمان شده، توضيحاتي مي‌دهد که گوش نمي‌کنم. انگار زيادي ديده و شنيده‌ام.
حالا اين را که پس از ديدن همه اين‌ها اشتهاي ناهار داريم، بايد گذاشت به پاي عبور از داخل شهري که عجيب زنده و رنگي است، و ديدن مردمي که اثبات مي‌کنند زندگي هميشه و به رغم همه چيز ادامه دارد. بچه‌هاي کوچک و خنداني که با خجالت جلو مي‌آيند و هيچ کدام زبان هم را نمي‌فهميم، ميوه‌فروش‌هايي که سبزي‌هاي تازه و خوشرنگشان را جلوي بساط‌ها چيده‌اند، و بقالي‌هاي شلوغ و آشنا: همه جا چيپس و کنسروهاي ايراني، شکلات ترک و ايراني، و صداي خواننده‌ها و ترانه‌هاي ايراني. اين جا به خصوص «معين» را خيلي دوست دارند!
در راه برگشت به سليمانيه، همان ابتداي جاده، پيرمردي همراهمان مي‌شود که بيشتر شهر مي‌شناسنندش. پوشيده از چروک، پيشمرگ پيري است که ده‌ها سال در کوه بوده و جنگيده. حتا حالا هم حاضر نمي‌شود روي صندلي ميني‌بوس بنشيند. سرپا مي‌ايستد، انگار نشستن را عار بداند. برايمان به کردي اشعاري مي‌خواند که معنايش را نمي‌فهميم، اما براي احساس و زيبايي خواندش به شدت کف مي‌زنيم. بعد ناگهان به زبان فارسي شروع به مدح و ثناي شاعران شيرين سخن فارسي مي‌کند، از حافظ و سعدي مي‌گويد. و از حفظ، اشعارشان را مي‌خواند. «ابوتراب خسروي» مي‌پرسد: «مولوي را هم مي‌شناسي؟» و او پاسخ مي‌دهد: «حضرت رومي را مي‌گويي؟» توي صندلي فرو مي‌روم و به اين فکر مي‌کنم که بسياري از اسامي که روي سنگ قبرهاي مزار ديدم، اسامي ايراني بودند: بهروز، نازنين، نسترن، کامران و ... . چشم‌هايم را مي‌بندم تا چنددقيقه‌ به روياي چند هزارساله يک دنياي بدون جنگ فرو بروم.



نظر شما در مورد اين خبر؟
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد