* فيروز گوران، روزنامهنگار
تهران _ خبرگزاري ميراثفرهنگي
سياست و فرهنگ: حرفهام را، روزنامهنگاري را، خودم انتخاب كردم. من دستفروش بودم. حادثه، سركوب و جمعآوري دستفروشان ميدان توپخانه و خيابان ناصرخسرو تهران (حدود سال 1336 يا 37) من را به اين دنياي دائما در سركوب كشاند.
در آن سالها، در دبيرستان ناصرخسرو تهران درس ميخواندم. تنها زندگي ميكردم و بدون سرپرست. مخارج تحصيلي و زندگي روزانهام را از راه دستفروشي تامين ميكردم، به اقتضاي زمان و وقت و فصل تغييراتي در شغلم ميدادم. ظهرها كه از دبيرستان بيرون ميآمدم، پاكتهاي فالنامه را از داخل پيراهنم بيرون ميآوردم و به قهوهخانهها ميرفتم. گاه 10 شاهي ـ يك قران ـ فروش داشتم، گاهي هيچ. برميگشتم دبيرستان.
عصرها در خيابان ناصرخسرو يا سپه توي پيادهروها روزنامه كيهان و اطلاعات ميفروختم. گاه از روزنامهفروشيهايي كه اجاره ميز داشتند بهخاطر تجاوز به حريم فروش آنان كتك ميخوردم. شبها از ساعت 8 به بعد به كافههاي لالهزار و استانبول ميرفتم و تصنيف و آدامس ميفروختم. سهشنبهها ظهر و شب و چهارشنبهها ظهر بليت بختآزمايي ميفروختم. جمعهها و روزهاي تعطيل با ماشين دودي ميرفتم به شاه عبدالعظيم و توي باغ طوطي به زائران فالنامه و تصنيف ميفروختم. در باغهاي شاهعبدالعظيم ركورد فروشم بيشتر فالنامه بود و در باغهاي شميران تصنيف، فالنامه 10 شاهي، تصنيف يك قران.
در اين سالها نميدانستم در آينده چه كاره خواهم شد. با تماشاي يك فيلم در سينما در كوچه ملي خيابان لالهزار، تصميم گرفتم در آينده وكيل دادگستري شوم. در آن فيلم خارجي كه به فارسي دوبله شده بود، يك وكيل باعث نجات يك جوان متهم به قتل شد كه بيگناه در زندان بود. آخر فيلم هم تماشاچيان براي وكيل دست زدند. من هم دست زدم و هورا كشيدم. تصميم گرفتم وكيل دادگستري شوم و از بيگناهان دفاع كنم.
مدتي بعد دچار بيماري كيست كبد شدم و نزديك به سه ماه در بيمارستان هزار تختخوابي بستري شدم. در اين مدت ملاقاتي نداشتم. در ساعتهاي اداري از 8 صبح تا 12 ظهر به دليل حضور رئيس بخش و حضور دكترها به بيماران رسيدگي ميكردند و اگر پرستار را صدا ميكردي جواب ميداد.
بعداز ظهرها و شبها اوضاع بسيا بد و آشفته بود. به بيماران رسيدگي نميشد. پانسمان زخميها را عوض نميكردند. من هم دو تا لوله از شكمم بيرون بود و ميبايست در روز چند بار پانسماناش عوض ميشد، اما اين كار را انجام نميدادند.
به ندرت رئيس بخش بيمارستان سر زده ساعت 8 شب به بخش ميآمد و دوباره نظم حاكم ميشد.
اينجا بود كه تصميم گرفتم دكتر بشوم. رئيس بخش بشوم و نظم را در همه شبانهروز در بيمارستان حاكم كنم.
از بيمارستان مرخص شدم. به منزلم به خيابان پامنار آمدم. ديدم صاحبخانه يك قفل بزرگ كنار قفل خودم به در اتاق بسيار كوچك و مخروبهام زده است. سراغ صاحبخانه را گرفتم. گفتند «آقا» رفته كربلا. زن صاحبخانه هم كرايههاي عقبافتاده را از من ميخواست و من هم مهلت براي تهيه پول.
ناچار شب اول را رفتم در يك حمام عمومي خوابيدم. در حالي كه آب نبايد به زخمهاي ناشي از خروج لوله از شكمم ميرسيد.دوباره كارم به بيمارستان رسيد و ماجراهاي بسيار و رنجهاي بسيار در ماههاي بعد.
هنوز نميدانستم بالاخره چه كاره ميشوم. گيريم وكيل دادگستري ميشدم و يك جوان بيگناه را از زندان نجات ميدادم. تكليف بقيه بيگناهان چه ميشد. گيرم رئيس بخش يك بيمارستان ميشدم و درد و رنج 20 ـ 30 بيمار را كمي كمتر ميكردم، تكليف بقيه بيماران چه ميشد. تكليف اينهمه دستفروش كودك و جوان و پير كه امروز در اين خيابان سركوب ميشوند، ميروند آن خيابان و فردا در آن خيابان سركوب ميشوند ميروند به خيابان ديگر چه ميشود.
يك روز داغ تابستان بود. اول خيابان ناصرخسرو كنار راهرو و زيرزميني بساط آبيخ فروشي داشتم. سرمايهام يك چهارپايه بود، با يك منبع آب، چند ليوان بزرگ چيده روي آن و سه چهار قالب يخ. پاسبانها، با باتوم به سمت من هجوم آوردند و سركوب و جمعآوري بساطها شروع شد.
قرار بود چند ساعت ديگر، «آقا» ـ نخست وزير وقت ـ براي بازديد از راهرو و زيرزمين توپخانه به اين محل تشريففرما شوند. دو سه عابر تشنهلب داشتند آب يخ ميخوردند. پاسبانها شروع كردند به مشت و لگد و باتوم زدن به من. مشتريها پولهاي آب يخ را ندادند و رفتند. با آن جثه كوچكم منبع پر از آب را به هوا بلند كردم تا به روي پاسبانها بكوبم كه با لگد پاسبانها، من و منبع آب توي پيادهرو ولو شديم.
مردم جمع شده بودند تماشا ميكردند، همه ليوانها شكسته بود. پاسبانها جمعيت را متفرق كردند و بساط من را هم جمع كردند و بردند. از زمين كه بلند شدم چشمم به يك مرد مسن شيكپوش افتاد كه دست يك نوجوان را در دستش داشت. نوجوان را كه ديدم بسيار خجالت كشيدم. او سال دوم يا سوم در دبيرستان ناصرخسرو همكلاسي من بود.
تا آن زمان كسي از همكلاسيهايم نميدانست من فالنامهفروش هستم و درس هم ميخوانم. نميدانم چرا خجالت ميكشيدم. رئيس دبيرستان و تعدادي از دبيران اين را ميدانستند مدتي پيش يكي از دبيران در زنگ تفريح در دفتر دبيرستان به ناظم شكايت كرده بود كه گوران يقه پيراهنش كثيف است.
ناظم من را به دفتر احضار كرد و در حضور دبيران سيلي محكمي خواباند به گوشم تا بروم پيراهنم را عوض كنم. موقع سيلي خوردن به دور خودم چرخيدم و ناگهان پيراهن از شلوارم درآمد و فالنامهها و تصنيفها ريخت روي كف اتاق. نميدانم چرا باز هم خجالت كشيدم.
بعد از يورش پاسبانها به بساط آبيخ فروشيام به وسيله دايي ثروتمند همان همكلاسيام كه ناظر هجوم پاسبانها بود براي پادويي به چاپخانهاي كه در اختيار داشتند معرفي شدم؛ميدان توپخانه، اول خيابان باب همايون.
روزنامه مهر ايران در اين چاپخانه چاپ ميشد. مدتي پادو بودم. ظهرها كه از دبيرستان ميآمدم اينها پول ميدادند به من كه بروم برايشان ناهار بخرم و شبها شام. چاپخانه تمام وقت من را ميگرفت. ظهر سركار، بعدازظهر تا نيمهشب سركار.
ديگر فرصت نميكردم درسهايم را مرور كنم. از پادويي در چاپخانه _ چاي بيار، چاي ببر، سيگار بخر_ ارتقا پيدا كردم. بعدها حروفچين شدم، بعدها مصحح روزنامه. در اين چاپخانه و اين روزنامه بود كه با مساله مطبوعات آشنا شدم.
سالهاي آخر دبيرستان بودم كه با مسايل سياسي هم آشنا شدم. در مسايل مطبوعاتي و روزنامهنگاري فقط در حد آشنايي، در مسايل سياسي هم فقط در حد آشنايي. آشنايي با مطبوعات به اين معنا كه فهميدم «خبر» يعني چه، خبر زدن و خبر خوردن مطبوعات و تيراژ آوردن يعني چه. بعدها به رونامه كيهان رفتم و در قسمت شهرستانهاي اين روزنامه مشغول به كار شدم.
بعد از چند سال به اصطلاح كمي مطرح شدم. صفحهاي از صفحات عمومي كيهان را داشتم با عنوان «شهرها و نكتهها»، در صفحه مقالات هم كه از صفحات مهم روزنامه كيهان بود گاه مقاله مينوشتم.
در اين سالها كه تقريبا تا حدي مطرح شده بودم و عضو سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات هم شده بودم، روزنامهنگاري را بيشتر نيش زدن و انتقاد كردن از مسئولان ميدانستم تا آگاه كردن مردم.
از مسئولان و بلندپايگان حكومت نميشد انتقاد كرد. مشكلات و مسايل كوچك و كماهميت مردم را بزرگ ميكردم.
زماني تا حد بسيار كمي متوجه نقش روزنامهنگار در مطبوعات شدم كه در زندان شماره 3 و 4 قصر تهران زنداني بودم. اين نقش و اهميت حرفهام در زندان عادلآباد شيراز بيشتر برايم روشن شد.
در سالهاي 57 و 58 در روزنامهاي كه كار ميكردم، تعطيلش كردند، با نقش و اهميت اين حرفه پرتلاطم كاملا آشنا شدم. اما من تصميم گرفتم حتما فقط و فقط در همين رشته بمانم و به كارم ادامه دهم.
سردبيري مجلهاي ماهانه را به عهده گرفتم. خط صاحبامتيازش موردقبولم نبود، بيكار شدم. سردبيري مجله ماهانه ديگري را به عهده گرفتم، «جامعه سالم»، تعطيل شد، بيكار شدم. حالا من روزنامهنگار هستم و بيكار، اما بسيار شادمان از حرفهاي كه دارم.
در اين حرفه ميمانم، در اين حرفه ميميرم. هستم اگر ميروم، گر نروم نيستم. آنچه كه ميگويند، آنچه كه مينويسيم، ماندگارند. نسل بعد ميخواند.