خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گردشگري_ ايتالو کالوينو، مترجم: مهدي فتوحي_ قابي برجسته، بالارفته از محوري افقي با کتيبهاي متخلخل همچون تور؛ و در داخل آن کتيبهاي کنده کاري شده که روي ستونها بالا ميرود، با نقوش برجستهي اسليمي بر فراز آن که در بالا، روي کناره افقي، خطي از نوشته هاي روان همچون درنگي از آن مجزا ميشود که همه به رنگ روشناند و جنس آن هم از گچ است. در زير آن طبل؛ گوشي شش گوش پيش ميآيد که در قابي از طاق ضربي شياردار محصور شده با ستون ظريفي افراشته شده که انباشته است از انواع کنده کاريها. در حاشيه ها نيز هر تکه از سطح پوشيده شده است از انواع تزئينات درخور و مقرنس کاريهاي پر و خالي پرمنفذ. درست مانند يک اسفنج. ستونها و طاق روميهاي ساده در راستاي طبل گوش در پس زمينهاي حفر شده و با دقت تمام کنده شده، محصور شده اند که ضدقوس شش گوش است که از محوري افقي بالا رفته که آن نيز پر از منفذ است. اينجا لازم است بازگرديم به استفادهي از همه واژگان قبل براي توصيف جزئيات مشابه در طبقه کوچک شده، با جلوه هاي متفاوت فشرده و انبوه. امّا درون اين قوس و درون همه اين قوسها چه ديده مي شود؟ هيچ. يک ديوار لخت.
دارم سعي ميکنم محرابي را توصيف کنم مربوط به قرن پانزدهم ميلادي در جامع عتيق اصفهان. محراب، درگاهي است که در مساجد، جهت مکّه را نشان مي دهد. هربار که از مسجدي بازديد ميکنم مقابل محراب ميايستم و از تماشاي آن خسته نميشوم. آن چه مرا مجذوب ميکند انگاره دري است که همه کار ميکند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هيچ کجا بازنمي شود. انگاره قابي درخشان براي نگاهداري چيزي بسيار قيمتي. حال آن که در داخل آن هيچ نيست [1].
در مسجد شيخ لطف الله محرابي است مربوط به قرن 17 ميلادي در ديواره اي سراسر پوشيده از معرّق نيلي و لاجوردي که در زير فضاي يک طاق رومي با مرکزيت يک پنجرهي مصنوعي در دل طاق رومي پوشيده از کاشيهاي روشن و مملو از خطوط هندسي شکوفان و حلزوني قرار گرفته، به همراه حفرهاي همچون طاقهاي گوتيک که به ضخامت ديوار باز ميشود و از معرقهاي آبي و طلايي درخشان پوشيده شده است و در تمام سطح مزين است به طرحهاي قوسي که خود شش گوش اند و با سطحي مرکب از چند حبابچه شش خانهي کندووار و ياختههايي بيکف پوش که روي چينهها بالا مي روند. اين گونه است که محراب با تقسيم فضاي خاص و محدود خود و تجمع قطعات کوچک و خرد خويش در يک تکثّر، تنها راه ممکن را براي رسيدن به نامتناهي ميگشايد.
در اطراف، کتيبه، به صورت يک سپيدي در دل کاشيهاي آبي مي دود و فضا را با خطوطي که به صورت دو ميلهي موازي، آهنگين شدهاند، نوارپيچ مي کند. قوسهايي مارپيچ و مواج همچون شلاق با ضرباتي کج و کانوني که آيات قرآن را به سوي بالا و پايين برجاي ميگذارند. به سمت مستقيم و واژگون. به سمت پس و پيش و در طول تمام ابعاد مرئي و نامرئي.
پس از مدت مديدي که به تماشاي محراب مي ايستم احساس مي کنم بايد به نتيجه اي برسم که مي تواند اين باشد: انگاره کمال که هنر در پي آن است، فرزانگي انباشته در نوشته ها و روياي وصال و دستيابي به هر آرزويي که در شکوه زينتها به بيان مي آيد، همگي به يک معناي واحد اشاره مي کنند: جشني براي اصلي واحد و بنيادي که تنها واپسين شيئ را رخصت ورود ميدهد و اين شيئي است که وجود ندارد و کيفيت بي همتايش همان ناموجود بودن آن است. نمي توان حتي نامي هم به آن داد.
خالي، هيچ، غيبت و سکوت، همگي نام هايي حامل معناهايي بسيار جاگير براي چيزي اند که نمي خواهد هيچ يک از اينها باشد. نمي توان آن را با واژگان تعريف کرد. تنها نمادي که آن را عرضه مي کند همين محراب است و اگر بخواهيم دقيق باشيم همان آني است که ناموجود بودن را در ژرفاي محراب به انسان الهام مي دهد.
من در سفر طولاني ام به اصفهان به اين درک رسيدم، چيزي که در جهان بسيار اهميت دارد همان فضاهاي خالي است. طاق لانه زنبوري در گنبد محراب شاه عباس. گنبد قهوه اي رنگ مسجد جامع که ما را به سوي توالي قوسهايي با اندازه هاي کاهنده رهنمون مي شود که بر اساس محاسبه اي حيله گرانه براي پيوند دادن بنياد چهارضلعي به دايره که به گنبد منتهي مي شود ، طراحي شده اند. ايوان ها. دالان هاي چهارگوشه با طاق ضربي. همه اينها تاييدي بر اين نکته اند که جوهر واقعي جهان از فرم وام گرفته شده است.
خلاء هم بازي ها و خيال آفريني هاي خود را دارد. تالار موسيقي کاخ عالي قاپو که ديوارهايش پوشيده شده اند از پوششي از جنس گچ مقرنس کاري شده اخرايي رنگ و درآن قالب بطري شکل يا کاسه ربابي به صورت معکوس تراشيده شده و همچون مجموعه اي از اشياء کاهنده به سايه هاي شان نمود مي يابند يا به همان انگاره بي جسم.
برخي از اشکال زمان ساخته شده اند تا با برخي از اشکال فضا توافق حاصل کنند . مثلا ً ساعت غروب در فصل بهار با مدرسه موسوم به مادرشاه با باغچه کوچک و محدودش که مربوط است به قرن 18 ميلادي، به رنگ سفيد لعاب چيني و سبز گياهان و حوض، که بر رويشان اتاق هاي افراشته خم شده اند که خالي و مزين به گروهي از کاشي هايند که در درونشان چابکي خطوط با آرامش لعابها ترکيب مي شود و من در هنگام بازديد از مدرسه، با مشاهده آرامش خانوادگي که در حضور آن، ساکنان اصفهان باهم در اين مکان و اين زمان مي زيند، با خود مي انديشم که من نيز خوش دارم حجره اي داشته باشم، يکي از اين طاقچه هاي جادار را. مثل همان مردي که آن جا چهارزانو نشسته و مطالعه مي کند و يا بقيه اي که دارند بحث مي کنند يا آن که دراز کشيده و خوابيده يا آن که دارد نان باريک و نرم با سالاد مي خورد و حسادت مي کنم به گروهي که دارند به سخنان يک روحاني گوش مي کنند. درست همان طور که مريدان سقراط رفتار مي کردند. همه حلقه زده برگرد او و برروي يک فرش؛ يا پسراني که به محض خروج از مدرسه روي فرشي ديگر کتابها را مي گشايند و دفترهاي مشق را.
شايد شهري که از در پي هم آمدن اختيار در گزينش پر و خالي ها ساخته شده از تو بخواهد که در آن، با اختيار تمام و با خيالي آسوده زندگي کني. اين انديشه اي بود که در طول گذر از تصاوير متحرک شبي در ميدان مشهور اصفهان و در حين تماشاي مساجدي با گنبدهاي آبي و مسي رنگ و خانه هايي هم قد و مهتابي هايي مرتبط و طاق هاي وسيع کاخ شاه عباس کبير و بازار به ذهن من خطور مي کرد.
پي نويس مترجم: محراب بي همتاي "اولجايتو" يا محراب "ساوي" در سال 710 هجري قمري در دوران حکومت سلطان محمد خدابنده (الجايتو) در سايه پشتيباني هاي وزير ايراني او "محمد ساوي" و به دست استاد "حيدر گچبر اصفهاني" در شبستان مسجد اولجايتو واقع در شمال ايوان "استاد" ساخته شده است.