۱۳۸۵/۲/۱۹ - 10:45:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
 مطالب مرتبط
جايزه کتاب سال معماري،برگزيدگان خود را شناخت
بين نظارت و سانسور، تفاوت قائل شويم
كتاب « نظريه جوهر فرد از ديدگاه مسلمين» رونمايي مي‌شود
تقاضاي صد روزنامه‌نگار براي برگزاري کنفرانس مطبوعاتي از سوي يونسکو
روزنامه‌نگاري كودك از موضعي بالا با كودكان صحبت مي‌كند
انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران از سوي وزارت كار بطور رسمي منحل اعلام شد
آدم‌هايي كه شماره شدند
اين مطلب، گزارشي است درباره "دفترچه تلفن" روزنامه‌نگاران قديمي ايران. چکيده شش گفت‌وگوي حضوري با محمدبلوري، حسين پرتوي، يونس شکرخواه، فريدون صديقي، علي‌اکبرقاضي‌زاده، حسين قندي و يك مصاحبه تلفني با مسعود بهنود.
شماره‌ تلفن‌هاي روزنامه‌نگاران،‌كليد آنان است براي ورود به دنياي ديگران

خبرگزاري ميراث فرهنگي

ندا دهقاني - خبرنگاران كليدهايشان را از كشو بيرون نمي‌آورند، ‌تكثير نمي‌كنند،‌ گاهي از هم مي‌دزدند، گاهي مخفي مي‌كنند.
دفتر تلفن آنان كليدي است به دنياي ديگران. آدم‌ها و كليدها بزرگ مي‌شوند. تاريخ كه گذشت،‌ كليد جا مي‌ماند ميان ورق‌هاي پوسيده، شماره‌ها عوض مي‌شود،‌ صاحب شماره مي‌ميرد. اما خاطره تكثير مي‌شود، مي‌ماند در ذهن. اين‌ها شماره نيست. تاريخ است كه ورق مي‌خورد،‌ تاريخ دهه سي،‌ چهل ...

دفتر تلفن يك روزنامه‌نگار سرشار از نام‌هاست. قندي مي‌گويد:« بايد 118 باشد.»
118 حسين قندي را يک بار از داخل ماشين او مي‌دزدند.چيزهاي ديگري هم هست: گواهي‌نامه و ضبط. اما 300 شماره داخل آن ديگر برنمي‌گردد. پاييز 1372.از آن سال به بعد، دفتر تلفن قندي جايي همراهش نمي‌رود.
نام‌هايي را به ياد مي‌آورد. روزي از چهارراه اميراکرم مي‌گذشته و فردين هم از کنار سينمايي که آن نزديکي‌ها داشته. همديگر را مي‌بينند و اين شماره ثبت مي‌شود.
بهروز وثوقي هم بوده و گيلان پور و اسدللهي و آيدين آغداشلو.
بعضي‌ها را دلش نيامده پاک کند. صدرالدين الهي، بنيانگذار کيهان ورزشي سالهاست که ايران نيست اما شماره تلفن خانه او هنوز در دفتر قندي است که « شايد روزي برگردد.»
حسين عدل هم برايش از ماندگارهاست، سردبيرسابق او در کيهان هوايي. تلفن او را پيدا مي‌کند:« برنامه نمايش يک دستگاه چاپ جديد بود در جزيره کيش. گفتند حسين عدل سخنراني دارد. با عجله رفتم روي عرشه. سخنران شباهتي به عدل نداشت. گفتم شما؟ گفت پسرعمويم است.» و شماره دوصفردار حسين عدل مي‌رود در دفتر.
« تلفن دکترمصباح زاده را هم داشتم. موسس نخستين دانشکده ارتباطات بود و مدير کيهان قبل انقلاب. به ندرت کسي شماره او را داشت.» اما قندي 22 ساله، مسئول رد کردن "زينک" است و گاهي لازم مي‌شود تلفن خانه مصباح زاده در خيابان فردوسي صدا کند حتي 2 نيمه شب.
_تلفن آدم‌هاي سياسي چي؟
سروکاري با سياسي‌ها نداشت. رابطه‌اش با هنرمندان بهتر بود. هنوز هم هست.

 

اگر آب روي دفتر قاضي‌زاده نريخته بود، اين دفتر رنگارنگ نمي‌شد

علي‌اکبرقاضي‌زاده هم ميانه بهتري با هنري‌ها دارد. اگر آب روي دفتر او نريخته بود، مي‌شد شماره‌ها را بهتر  يادآورد. « عادت داشتم جوهرها را با هم قاطي مي‌کردم. مثلا سبز و قرمز.» مي‌شد يک قهوه‌اي مخصوص، رنگ دست‌ساز براي خودنويس. اما يک روز، قبل بازنويسي، آب مي‌ريزد روي دفتر.« يک بلايي سر دفتر آمد که نگو. چند رنگ شده بود.ترکيبي از قرمز، سبز، آبي و ...»
آخرين دفترش را اوايل دهه هفتاد بازنويسي مي‌کند. بعضي شماره‌ها 6 رقمي است مثل نشريه ويدئو. بعضي اسم‌ها غريبه.
مي‌گويد:« وسط دفتر دنبال چي مي‌گردي؟ خيلي از اسم‌ها رو اصلا نشنيدي مطمئنم.»
اسم‌ها غريب است. «باورکن يادم نمي‌آيد براي چه نوشته‌ام. بعدا يادگرفتم کنارشان سمت هم بنويسم يا موضوع، مثلا عتيقه‌فروش، کفاش و ...»
بعضي اسم‌ها به زمان خبرنگاري قاضي‌زاده اصلا معروف نيستند، بعدها شناخته مي‌شوند. تماس با بعضي از آنان هم کار هرروز او است. اوايل دهه 60. «دکتري بود به اسم ابراهيمي يا چيزي شبيه اين. متخصص قلب که هروقت احتياج پيدا مي شد، دم دست بود. سرعمل، بالاي سر بيمار اورژانسي، توي راهرو. به اندازه يک صفحه کامل حرف مي‌زد.» آن موقع موبايل نبود.« تلفن اطرافيان طرف را مي‌گرفتيم، پدرزن، مادرزن، همسايه تا هروقت خواستيم پيدايش کنيم.»
حاشيه‌هاي دفتر قاضي‌زاده، برنامه تدريسش هم هست. کلاس‌هاي دهه هفتاد در دانشگاه علامه. با چند قطعه شعر ناتمام. کدبانکي و شماره حساب.
« اين که خيلي مرتب است. دفتر محمد بلوري را نديديد. يک دفتري داشت تاريخي. عمودي، افقي و همه جور تلفن داخلش بود.عجيب که شماره هرکس را مي خواست از بين اين خطوط اجق وجق پيدا مي کرد.»

 

محمدبلوري، روي تخت بيمارستان رجايي، دفتر تلفن سالهاي حوادث‌نويسي همراهش نيست

محمدبلوري، روي تخت بيمارستان رجايي، دفتر تاريخي همراهش نيست. اما حافظه‌اش مي‌رود سراغ آدم‌هاي "گانگستر". صفتي که مخصوص يکي از مجرمان معروف قبل انقلاب است. مجرمي که با جعل سند، کاخ دادگستري تهران را به يک بيچاره‌اي مي‌فروشد.« شماره برادر گانگستر را داشتم. اسم اصلي او مهدي بليغ بود و ماجراي فرارهايش از زندان شبيه فيلم پاپيون. شعرهاي خودش را با يک خط نستعليق زيبا مي‌نوشت. تشکي داشت توي سلول زندان. رويش مي‌نشست و براي بقيه لايحه و دفاعيه مي‌نوشت. تمام مفاد قانون را از حفظ بود. 23 سال را در زندان سر کرده بود و دائم در حال فرار. يک بار هم فرارکرد رفت لبنان.»
شماره‌هاي ذهن بلوري نزديک حوادث و عدليه دور مي زند.« تيمسار آزموده يکي از آدم‌هايي بود که با او سروکارداشتيم. مي‌دانيد که، دادستان دادگاه مصدق بود و بعدها شد فرمانده نظامي تهران. يک بار در يک گفت‌وگوي خودماني، وزيردادگستري چيزهايي گفت درباره دستگيرشدگاني که به دستور آزموده با هواپيما داخل درياچه نمک مي‌ريختند. فکر نمي‌کرد چاپ کنيم اما فردا تيتر يک کيهان شد و 24 ساعت بعد، روزنامه توقيف. نسخه‌ها را از دکه‌ها جمع کردند.»
يکي از جمعه‌ها، مسئول کشيک روزنامه کيهان است که ازپاسگاه تماس مي‌گيرند:« آدمي را دستگيرکرده بودند به نام هوشنگ وراويني. به جرم قتل. اول با کسي حرف نمي‌زد.»
شماره وراويني هم در دفتر بلوري ثبت مي‌شود.« هر روز مي‌رفتم براي صحبت با او. 12 نفر را به قتل رسانده بود. شبيه ماجراي بيجه در تهران. هر روز در کيهان ماجراي يک قتل او را مي‌نوشتيم و ماموران پاسگاه هم از روي گزارش مي‌رفتند سراغ محل دفن جسد.»
اما ميان اين همه اسم، « چه نام نازنيني بود احمد زيبرم». اين را خود بلوري مي‌گويد.« بازمانده جريان سياهکل بود. تلفن خانواده‌اش را داشتم. براي سرش جايزه گذاشته بودند. اين پسر چريک را ساواک در يکي از خيابان‌هاي جنوب تهران کشت.»
_ در خيابان؟
« از اين خانه به آن خانه فرار مي کرد که رفت داخل خانه يک پيرزن. در همان شرايط بحراني پول چادر پيرزن را داد و با چادر او از خانه گريخت که در نهايت کشته شد.درحالي‌که دولت به مردم مي‌گفت، اين چريک‌ها دزد هستند و دشمن مردم.»
داستان زيبرم را بلوري در کيهان مي‌نويسد پيش از آن‌که شاملو از مرگش تيتر بزند:«ميلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد.»*
داستان زيبرم ، بلوري را مي‌کشاند به زندان اوين براي هشت روز. از اين چيزها در دفتر بلوري زياد است، به خاطر سابقه زيادش شايد، حرفه‌اش.
« بلوري از همه ما قديمي‌تر بود. 1336 آمد کيهان و قبل هم دوسالي در روزنامه محلي مازندران کار مي‌کرد.»اين ها را حسين پرتوي عکاس بازنشسته کيهان مي گويد.

 

سيمين دانشور،‌ شماره ماندگار دفتر پرتوي است

پرتوي مثل خيلي از عکاس‌ها دفتر تلفن مفصلي از آن سال‌ها برايش نمانده است اما چند نفري هستند که جزء دفتر تلفن خصوصي او شده‌اند.

_ لابد کساني که از آنان عکس گرفتيد و بعد دوست هم شديد.
_ آره، خيلي‌ها.

سيمين دانشور در ذهنش برجسته شده. « شخصيت ويژه اين زن رفته است زير سايه جلال آل احمد ولي واقعا انسان عجيبي است.»
روزي که براي عکاسي از دانشور مي‌رود به خود او هم مي‌گويد که هميشه دوستش داشته است.
بعد از انقلاب چند باري به او سر مي‌زند، حضوري و تلفني.
« آدم ديگري که خيلي عکاسي از او را دوست داشتم، مرحوم پدر دکتر شريعتي بودند.»
سال 56، پانزده روزي کنار آنتوني کوئين در اصفهان است و از او هم خوشش مي‌آيد.
تلفن همکاران قديم هنوز از دفترش پاک نشده است؛ سعيد مرآت، صادق ثمودي، عباس ملکي، مهدي رضوان.گاهي با هم براي عكاسي مي‌روند سفر.
شماره فريدون مشيري را هم دارد:« زياد همديگر را مي‌ديديم تا روزهاي آخر زندگي. با اين‌که نمي‌گذاشت در خانه‌اش سيگار بکشم.»
شماره‌هاي دفتر پرتوي، عکس‌هايي است که از خرداد ماه 1337 تا امروز گرفته. آدم‌هايي که با اين تصاوير ثبت شده‌اند: همافران کنار امام (ره)، سران ارتشي اعدام شده در اوايل انقلاب، انورسادات هنگام گشايش کانال سوئز، افسر همراه امام هنگام پايين آمدن از پله هواپيما.
«نمي‌دانم چندهزار عکس دارم. حساب کنيد، از سال 37 تا خرداد 66 مرتب عكس مي‌گرفتم جز اين آخري‌ها كه چندسالي دبير گروه عکس کيهان بودم. قبل از بازنشستگي. زماني که يونس شکرخواه آمد روزنامه.»

دفتر تلفن شكرخواه آن وقت‌ها هم ديجيتال بود،‌ يك دفتر با جلد زرد و مشكي

يونس شکرخواه اوائل کار مي‌شود دبير سرويس خارجي که پيش خودشان مي‌گفتند "لوموند" کيهان. سروکارش مي‌افتد با همكاران و نمايندگان کيهان در کشورهاي ديگر؛ حسين افخمي در انگلستان، ماشاءالله شمس‌الواعظين در دمشق، حسن امام درهند، اميري در نيويورک و سرمدي مديرکل اداره رسانه‌هاي خارج که بعدها شد سفير ايران در انگلستان.
همکاران روزنامه هم طبيعي است که در دفترتلفن او باشند.« از طريق دکترهادي خانيکي که در آموزش و پرورش منطقه 3 همکار بوديم، مطلب ترجمه مي‌دادم به اطلاعات. بعد که دکتر رفتند کيهان، من را معرفي کردند. 20 روز مطالبم را آقاي صديقي مي‌ديدند تا اين‌که ديگر مطلبم بدون بازبيني رد مي‌شد. استعداد ”نيمچه نيمه‌اي" داشتم که باعث شد بروم شوراي تيتر و بعد هم که دبيري سرويس خارجي. تلفن اعضاي گروه در دفترم بود، عباس سليمي‌نمين، جميله کديور، حميد احمدي، جهانگيرمعيني، حسين ضيايي، کامران وزيري، علي کسمايي ايثاري، خسرو قديري، حشمت رضوي، مژگان نجم، حسين خامه‌يار، يوسف غروي، حميرا حسيني‌يگانه، غلامرضا تاجيک، مرتضي کريميان
اسم‌ها تمامي ندارد. حدود 30نفري بودند که به طور ثابت در صفحات بين‌الملل مي‌نوشتند.«محمد فرنود هم بود. در آژانس "سيپا" کار مي‌کرد و گاهي از او عکس مي‌خواستيم. به کاوه گلستان هم زنگ مي‌زدم. براي تظاهرات لندن عليه سلمان رشدي با او تماس گرفتيم براي عکس و خبر.»
_شماره‌هاي سياسي چه؟
_ دکتر ولايتي در وزارت امورخارجه. معاون او محمدجواد لاريجاني. محسن آرمين مديرکل مطبوعات داخلي.
_ همه تلفن‌ها مربوط به امور خارجه است، با امور داخلي سرو كار نداشتيد؟
_ نه زياد. حوزه‌هاي خبري مثل شکارگاه بود. به همديگر تلفن حوزه‌هاي همديگر را نمي‌دادند.
خودش تعريف مي‌كند، كه مثل امروز، تلفن مسئولان بين خبرنگاران دست به دست نمي‌شد. تلفن‌ها محدود بود و شخصيت‌ها فقط براساس رابطه‌ و آشنايي قبلي که داشتند با روزنامه‌نگاران حرف مي‌زدند.
«آدم‌هايي که در دفترم ثبت شدند يا مربوط به سرويس بين‌الملل بودند، يا دوستان.» دوستاني که بعضي‌هايشان ديگر نيستند. دوستان نزديک. کيومرث صابري، مرتضي مميز، حسن حسيني.
«صابري رقيب کاري ما هم بود با آن دوکلمه حرف حسابي که مي‌نوشت، رقيب اما دوست شفيق.»
دفتر شکرخواه آن موقع هم ديجيتال بود.« يکي از اين دفترتلفن‌هاي مارک توشيبا با رنگ مشکلي و زرد. يادم نيست چند شماره داخل آن بود ولي دارمش در خانه. مي‌گردم پيدا کنم ببينم چه اسم‌هاي ديگري هست. برايتان "اي-ميل" مي‌کنم. يکي از اين دفترها را من کادو گرفته بودم، يکي فريدون صديقي. دستش نديدم.نمي‌دانم چه کارش کرد.»

 

شماره‌هاي دفتر صديقي خلاصه شده‌اند در يك صفحه كاغذ

فريدون صديقي:« دوبار در عمر روزنامه‌نگاري‌ام دزدي کردم. يک دفترچه تلفن برداشتم که پس دادم، البته بعد از کپي کردن شماره‌ها. الان خيلي متاسفم و از صاحبش معذرت مي‌خواهم واقعا.»
بار دوم هم صديقي، گزارشگر کيهان در مکه، فهرست کشته‌شدگان آتش‌سوزي مراسم حج را از نمايندگي ايران "کش مي‌رود". نام‌هايي که در ايران خيلي از خانواده‌ها منتظر خواندن آن هستند و هيچ رسانه ديگر چاپ نمي‌کند جز کيهان.
مي‌گويد: « تلفن رابطه‌ها را تعريف مي كند وگرنه شماره‌اي بيشتر که نيست. من هم برحسب نوع کارم شماره‌ها را تعريف مي‌کردم.»
صديقي دهه 50 قصه مي‌گويد و شعر. تلفن سپانلو را دارد، نوري‌زاده، شهرام شاهرخ‌تاج، عباس پهلوان، نوشابه اميري، هوشنگ اسدي، رحمانيان.
گاهي خوانندگان معروف هم مي‌آيند روزنامه معمولا براي مصاحبه با فيروز مظفري، نام داريوش اقبالي و ابراهيم و شاهرخ هم از گوشه کنار آن ميزگردهاي روزنامه مي‌ماند در دفتر صديقي.
زمزمه‌هاي انقلاب که بلند مي‌شود، 1356، شماره‌ها معني ديگري مي‌يابند.آدم‌هاي مبارز مي‌آيند روي کار. تلفن‌ها زير و رو مي‌شود. شماره دفتر هاشمي رفسنجاني، موسوي اردبيلي، خانواده مرحوم طالقاني ثبت مي‌شود در دفتر.
24 سال بعد از نخستين روز کار، پشت ميز نشسته و يک کاغذ "آ-4" را نشان مي‌دهد که نشانه همه شماره‌هاي ماندگار امروزش است. شماره ها آب رفته اند. آدم ها هم.
صديقي، دفترتلفن سال‌هاي دهه 50 را ديگر ندارد. مثل بقيه دوستانش، قندي، قاضي‌زاده، بلوري. ارتباط‌هاي تلفني امروز او خلاصه شده در همان يک صفحه، پشت و رو. «آدمي که مي‌رفت، شماره‌ او هم کارکردش را از دست مي‌داد. اما گاهي نگهشان مي‌داشتم. تا مدت‌ها. اين شماره‌ها، آدم‌هاي پشت آن، با من کش مي‌يافت، ادامه پيدا مي‌کرد.» منوچهر آتشي دراو قد کشيده است.«چه‌طور بگذارمش کنار؟ مگر مي‌شود؟»
نمي‌شود كه نرفته. مانده ميان دفتر ذهن او.«مي‌شد شماره ها ماندگار باشند به شرطي که آدم‌هاي پشت اين شماره‌ها بمانند.»
براي او، شماره‌ها يک نشانه است. نشانه‌اي که دلالت دارد بر يک هويت يا کيفيت.«وقتي مي‌رسي به کيفيت، آدم پشت شماره‌ها را مي‌جويي حتي اگر در دفترت نباشند.»
شماره‌هاي دفترصديقي واقعي نيستند، اصلا شماره نيستند. جان دارند.« شماره آنان را ندارم اما مگر‌مي‌شود هر روز نبينم‌شان؟ چهره‌شان نياد در ذهنم؟» چهره دکتر سمسار در روزنامه کيهان با آن کلکسيون معروف عروسک‌ها. اين‌ها را خودش مي‌گويد. که هنوز شهيد شاه‌چراغي، سرپرست کيهان گاهي مي‌آيد رو‌به رويش. هواپيمايش در جنگ سقوط کرده. اما از در روزنامه مي‌آيد تو، با همان پيراهن افتاده روي شلوار، با همان رفتار به‌يادماندني.
گوشه ذهنش هادي خانيکي هم هست. و محمد بلوري. تلفن فرقاني را نمي‌تواند پاک کند و مختاري روزنامه کيهان را.« 18 سال است او را نديده‌ام.» اما هست.
_ شماره‌هايي که گزارش‌هاي معروف‌تان را از آنها مي‌گرفتيد، يادتان مانده؟
_ بازرس ژاور.
اسمش را مي‌گذارد بازرش ژاور اما بيشتر به شرلوک هولمز مي‌ماند. کارآگاهي خصوصي که اوايل دهه 60 سرقت بزرگي را از موزه رضا عباسي در سيدخندان کشف مي‌کند. اسم واقعي او سرگرد کيهاني است و هنوز فعال. « خيلي دلم مي‌خواهد دوباره بروم سراغش. آدمي است تيزهوش و جذاب. با يك نگاه مي‌فهمد كه چه كاره‌اي.»
صديقي بيشتر دبير سرويس بوده اما براي گرفتن تحليل هم با کارشناسان تماس مي‌گرفته است:«بعد از انقلاب به آدم‌هاي زيادي زنگ مي‌زديم براي مصاحبه، مثل ناصر زرافشان، مصطفي رحيمي نظريه پرداز اجتماعي، دکترمحمود عنايت و گاهي هم مسعود بهنود براي گرفتن تحليل.»

 

صداي بهنود از پشت سيم‌هاي دوهزار کيلومتري تلفن مي‌آيد:« حالا خودم هم يک شماره شده‌ام.»
زماني دنبال شماره‌هاي كهنسال بود. سال 1342 كه روزنامه‌نگاري شد شغل اولش:« آن اوائل مي‌گشتم شماره آدم‌هاي پير را گير مي‌آوردم. جوان بودم و تصويري از مرگ نداشتم اما فكر مي‌كردم حرفي، اثري،‌ چيزي بايد از اين آدم‌ها باقي بماند.»
از استاد بهزاد، از استاد بديع‌الزمان فروزان‌فر كه بهنود پشت دركلاس او منتظرش مي‌ايستد،‌ استاد ابوالحسن صبا، جلال تهراني رييس شوراي سلطنتي ايران كه بعد از ديدار با امام در فرانسه از مقامش استعفا مي‌كند.
همان سالهاست كه مجله توفيق كاريكاتوري از او مي‌كشد: ملك‌الموت با يك ضبط صوت بالاي سر پيرمردها.
شماره كسينجر، ‌آلن دلون و خيلي از آدم‌هاي معروف ديگر را هم گير مي‌آورد.« جسور بوديم و جوان. خجالت نمي‌كشيديم زنگ بزنيم به آنان.» به ريچاردبرتون زنگ مي‌زند يك بار. از داخل همان دفتر.
_‌آن دفتر هنوز هست؟
نيست، اثر فيزيكي آن نمانده.
مي‌گويد:« دفتر تلفن من معني گسترده‌اي پيدا مي‌كند. شروع كار تعدادي از آدم‌ها بودند كه ديگر نيستند. از دنيا رفتند.ميانه كار انقلاب شد. خيلي‌ها دفترهايشان را پاره كردند. بعد هم اين دفترچه شد اثر جرم به خاطر رابطه‌هايي كه در اين دفترها وجودداشت. بعضي‌ها چندسالي خود را از داشتن دفتر محروم كردند. يك كاغذ تا مي‌كردند مي‌گذاشتند در جيب. شماره‌هاي دم دست را. تا وقتي كه دفترچه الكترونيكي به بازار آمد.» دفتر امروز بهنود يكي از همان برقي‌هاست.
آدم‌هاي پشت شماره‌ها به ياد بهنود مي‌آيند. رابطه‌هايي كه بين آدم‌ها و عددها بوده:« اگر شماره ويگن داخل دفترم بود، به اين خاطر بود كه از طريق او فهميدم آن شب عروسي غلامرضا تختي است.»
شماره‌هاي پيچ در پيچ دفتر او مثل كوچه به هم وصل هستند و در هر كوچه چند نفر مسكن دارد:«در دفترم نوشته بودم مريم خواهر حسن همسايه فلان شخص.» اين اتصال‌ها راهي است كه او را مي‌رساند به آدم مورد نظر. اين دفترهرسال توسعه يافت. علي ساكن بابلسر يعني مغازه‌داري كه اگر اتفاقي در بابلسر افتاد بتواند براي بهنود شرح دهد. جعفر يعني كارگر يك پمپ بنزين در آبادان.
شماره‌ يك كليد است،‌ حتي شماره آدم‌هاي عادي. « آدم‌ها يك "گارد" دارند. خبرنگار كارش بازكردن اين گاردها و ورود به حريم آدم‌هاست. دفتر تلفن هم كليد اين ورود است. وقتي آدم پخته مي‌شود، شاه كليد را هم پيدا مي‌كند.»
سركلاس به شاگردهايش گفته است كه يك خبرنگار همه كارهاي دزد را انجام مي‌دهد جز‌آن‌كه نيت او پاك است.

_شما هم؟
_بله، به اندازه موهاي سرشما دزدي كرده‌ام. فراوان،‌دروغ گفته‌ام. پاي تلفن.
برق تهران قطع مي‌شود. زمان وزارت توكلي قبل از انقلاب. بهنود زنگ مي‌زند به دفتر وزير كه «من از مهدكودك دختر آقاي وزير زنگ مي‌زنم». تلفن‌ها به هم وصل مي‌شود تا بهنود به توكلي بگويد:« اگر يكي بخواهد دليل قطع برق را بداند چه بايد بكند؟» و وزير هم براي معلم فرزندش مفصل همه چيز را شرح مي‌دهد.
بودجه مصوب نشده كشور را هم از طريق يكي از شماره‌هايش كش مي‌رود. نام‌هايي كه در يك چاپخانه داشته به كمكش مي‌آيد. مي‌رود آنجا به دنبال متن بودجه. هر 300 نسخه آن مي‌ماند روي دستش. از ترس دستگيري و اتهام خرابكاري، 299 نسخه را بازمي‌گرداند به چاپخانه.
از ميان آن‌همه شماره چه كسي بيشتر از همه در ذهن بهنود مانده است؟
« رفته بودم به يك نوانخانه شهرداري. پسربچه كوتاه قدي بود كه دائم خودش را در آينه نگاه مي‌كرد، عاشق هيكلش بود و ورزش. از او براي روزنامه عكس گرفتم.» صاحب آن عكس‌ها در ذهن بهنود مي‌ماند.آن پسر چند سال بعد مي‌شود محمد نصيري، قهرمان وزنه‌برداري ايران. زمان انقلاب زنگ مي‌زند به بهنود كه « من همان پسرم و شما را فراموش نكرده‌ام.» ماشين بنز او را از خيابان جمع مي‌كند و پسر مي‌خواهد كه بهنود شهادت دهد او در يتيم‌خانه بزرگ شده و پولدار نيست.
درلابه‌لاي عكس‌ها، تصوير يك دختر كوچك ديگر نيز در ذهن بهنود مانده. دختربي‌مادري كه با پدرش پشت صحنه تئاتربزرگ شده، شب‌ها به انتظار او روي پله‌ها خوابش برده،‌ از روي طناب پريده، آواز خوانده،‌ تشويق شده، نيمه‌شب‌ها روي سن مشق نوشته تا آمده داخل گزارش بهنود.
دختري كه بعدها نامش گوگوش شده و گاهي به قول بهنود "فيلش ياد هندوستان كرده" و زنگي زده،‌ كه بهنود دوباره "خودش يك شماره شود".
بهنود هم گاهي هوس مي‌كند سراغ شماره‌هايش را بگيرد. تماس مي‌گيرد با دوستاني كه در ايران دارد. و آنان متعجب از وضوح صدا:« ا...، اومدي؟»
نيامده است. و اين سال‌ها چه اتفاق‌ها كه نيفتاده. بايد يادش بماند وقت بازگشت، شماره شاملو را از "ش" پاك كند بنويسد "آيدا" در الف. شماره مرتضي مميز را، با آن چه كند؟ پاك كند؟
«يادم بماند شماره علي‌اكبرصنعتي را كه سال‌ها قبل با او مصاحبه كرده بودم از دفتربگذارم كنار. بنويسم كنار شماره‌هاي تهران يك عدد اضافه شده، يادم بماند كساني را كه رفته‌اند.»
اين‌ها را خودش مي‌گويد.
كه وقتي سال‌ها گذشت و دفتر با شما زندگي كرد، مي‌شود مرجع حافظه. شماره‌ها جان دارد،‌ تداعي معنايي دارد، اين‌ها شماره نيست كه ورق مي‌خورد، تاريخ است. تاريخ دهه‌هاي سي، چهل ...

__________________________________________________________
* شاملو، احمد، ابراهيم در آتش، مجموعه شعر،1352

نظر شما در مورد اين خبر؟
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد