۱۳۸۵/۳/۳ - 11:22:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
 مطالب مرتبط
خاطرات محمدرضااصلاني اكران مي‌شود
جام حسن لو و چيغ‌ محمدرضا اصلاني در هفته فرهنگي باغ فردوس
اصلاني: آتش سبز حاصل تامل بر درك اين است كه ما چگونه ملتي هستيم
موريانه ها خانه دختر مظفرالدين شاه را ترك كردند
خانه دختر مظفرالدين شاه بر سر دوراهي
عكس هاي کمياب از اندروني مظفرالدين شاه 
اصلاني: ميراث فرهنگي بغل دست مااست

محمد رضا اصلاني هميشه حسرت ‌خورده از ميراثي است كه بر باد مي‌دهيم چه سفال 3000ساله باشد چه نگاتيو 30 ساله. يادداشت او از همين حسرت مي‌آيد.


اصلاني از دغدغه هايش در سينماي مستند مي‌گويد
تهران _ ميراث خبر
گروه هنر،‌ محمد رضا اصلاني: هفته پيش بود، ديدم فيلمهايي كه مظفرالدين شاه گرفته _ گم شده بود، بعد از انقلاب، در گوشه‌اي از كاخ گلستان، زنگ زده و به تقريب فاسد شده، پيدا شد، فرستادنش پاريس، ترميم شد، برگشت. همت كردند._ مطرح شده؛ مجموعه فيلمهايي با فاصله چهار پنج سال از اختراع سينما. فيلم مستندي در بابش ساخته‌اند. به عنوان ميراث فرهنگي كشور. دكتر «شهريار عدل» پيدا كننده و توضيح دهنده، خداوندش نگه دارد، با تهيه‌كننده فيلم، «ارد عطارپور»، و همه آنهاي ديگر در شبكه چهار؛ چرا اسم كارگردان يادم رفته؟ اما از اين فراموشي افزوده به فراموشيهاي ديگر كه بگذريم، هم اينكه چنين نگاهي به مجموعه فيلمهايي به عنوان ميراث فرهنگي شده، خود، نشان رشد فرهنگي است. نگاهي است مدرن به امر ميراث فرهنگي كشور، ديگر، ميراث فقط كشف شده‌ها از گمانه‌ها و به قول باستان‌شناسان، از دپو شده‌هاي زير خاك نيست، فيلمها هم جزو ميراث‌اند، ميراث فرهنگي ما، ميراث معنوي ما.
همان روز كه اين فيلم را در دانشگاه تهران نمايش دادند _ به مناسبت جشنواره يادگار، بخش باستان‌شناسي _ قبل از آن، صبح، «بادصبا» را نشان دادند از «آلبر لاموريس»، و بعد «جام‌حسنلو» را _ بگذريم از تمام مباحث بر سر اين فيلم و اين جلسه، پيراهن دراني براي باستان‌شناسي، غيرت از براي فيلم تا حد سبيل سينما بودن _ ديدم جام حسنلو، سال 46 ساخته شده، و سال ديگر _ 86 _ اين فيلم چهل ساله مي‌شود. باد صبا هم در همين حدودها.
چهل سال، در اين در اين زمانه سرعت و مدرنيته، كم مدتي نيست، جنگها، صلحها، فروپاشيها از ديوار تا كشور و امپراطوري و ارودگاه؛ قتل‌عامها، و باز انقلا‌بها، شورشها، قحطيها، زلزله‌ها، و دگرديسيها و چهره‌ عوض كردنها ... كه هر يك از اين حادثات، در جهان باستان در هزاره‌اي اتفاق مي‌افتاد، و در جهان وسطي، در چند سده‌اي؛ ما اما، در يك نيمه قرن، و كمتر از نيمه‌اي، اين همه را ديده‌ايم. چه ديدني! فشرده، هراسبار، جذاب چهل سال فشرده، _ به مقايسه سال نجومي و سال نوري، با همان عوارض گذر از زمان _ در حكم چهل قرن. در چهل قرن پيش، اين فيلمها ساخته شده! با اين همه زمان، اكنون اين فيلمها خود ميراث فرهنگي يك ملت نيست؟ كه اين طور پراكنده، گم‌وگور، نامعلوم، بي‌نام و نشان، بي‌سرانجام، در محو شدن، در كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر شدن. در به كلي فراموش شدن. انگار، چهل قرن پيش، سينمايي وجود نداشته، خياباني وجود نداشته، كوچه‌اي نبوده، خانه‌اي نبوده، آدمياني نبودند، اصلا ملتي وجود نداشته. اما چرا! مثل اينكه چيزي بوده، چون شاعري گفته بوده، هر خانه آفتابي و هر كوچه مشرقي است.
پس چيزي بوده كه فرياد بعضيها در آمده؛ يكي دو سال پيش بود كه «شيردل» فرياد برآورد، كه نگاتيو فيلمهايش بر باد رفته، و بعد «طياب»، كه از ما هم چيزي نمانده، من، كه هيچ! «شطرنج باد»، نگاتيوش به كلي گم شده، يك پزتيو مانده، خيلي هنري، قرمز و تك‌رنگ! چند مستندم در فرهنگ و هنر سابق، ديگر سابقه‌اي ندارد. «سمك عيار»، فقط حلقه‌هاي تك‌رنگ تصوير هست و حلقه‌هاي صدا نيست. و فيلمهاي ديگر؟ چيزي مانده؟ اصلا من، يا ديگر من‌هاي ديگر، فيلمي ساخته‌ايم؟ چهل قرن پيش، كم نيست، كه يادش مانده، كدام حافظه، اصلا چه بوده؟
اگر از چهل قرن پيش، يك كوزه شكسته بيابند از قومي كه ما نه خبر داشتيم، نه اسمي شنيده بوديم، مثلا با نام لوبيايي در گوشه كنار بين‌النهرين، با سلام و صلوات، شماره مي‌زنند، مرمت مي‌كنند، ده‌ها مؤسسه كارشناسي و كوزه‌شناسي مشورت مي‌كنند، مي‌گذارند روي صفحه گردان، با نور و رنگ و بوق، خلايق از جابلسا و جابلقا مي‌آيند، كه ببيندش و عكس و تفصيلات و بروشور بخرند اما مرده‌شور فيلمهاي ما را ببرد. به چه درد مي‌خورد. نمونه، فيلمهاي «فاروقي قاجار» _ كه هنوز هم فيلمهاي مدرني است. پيشرو، و شروع‌كننده نوعي روايت مدرن. فيلم اصفهان‌اش، سندي درخشان از اصفهان دهه سي _ چهل. _ در سالهاي 40 ـ 30، يعني چهل قرن پيش، شايد پنجاه قرن پيش!حتي نشان دادنش حرام است. اصلا «فاروقي قاجار» كي بوده باشد. خودش كه پوسيده، چه جاي كارهاش!
اين گونه است كه براي ملتي تاريخ فرهنگ مي‌نويسند. و مي‌نويسند؛ ملتي در اين دوران اصلا تاريخ فرهنگ نداشته، اصلا تاريخ نداشته، اصلا نبوده.
ميراث فرهنگ ما، از هزاره‌هاي دوردست و گم و گور نيست ـ‌ بگذيم كه حتي از آن هزاره‌ها هم بسيار چون به دست آمد، به باد رفت، يا اگر هست، افتاده در گوشه‌هاي دور دست‌ جهان، و كسي نيست بگويد خرشان به چند. از جمله سي هزار لوحه گلي هخامنشي از تخت جمشيد. خوابيده در خواب كهف؛ انتظار بودجه كه بشود خواندشان و دسته‌بندي‌شان كرد و استنتاج و تاريخ‌نگاري مجدد از قوم بربر! كه معلوم بشود كه خيلي هم بربر نبوده‌اند، نظامي بوده به قول «هگل» مدرن، و دولتي مدرن. آن رفت چه جاي گله؛ اگر كسي اسكندري مي‌سازد سرهم بندي شده كه آمد، سوخت قوم بربر زبان نفهمي را و رفت. و به هيچ كجاي رگ غيرتمان برنمي‌خورد. نقدهاي درخشاني هم بر اين بربرنامه مي‌نويسيم. به ما چه، تاريخ ما كه نيست. ما كه اصلا تاريخي نداريم.
باري، داشتم مي‌گفتم ميراث فرهنگي ما، فقط از هزاره‌هاي دور و گم و گور نيست همين نزديكيهاست، بغل دست ما، در دهه‌هاي گم شده سي، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، دو سه سال پيش، باور كنيد كه هيچ كدام از اين همه آثار، هيچ جا، به وجه نظام يافته‌يي ضبط و ربط نمي‌شود. هنوز حتي نمي‌دانيم در سال چند فيلم توليد مي‌شود. براي فيلمهاي كوتاه، سابقا فقط بخش دولتي بود، مي‌شد آمار خواست، حالا كه بروبچه‌ها، خودشان براي خودشان، براي دل خودشان، براي حق مسلم خودشان، از جيب خودشان سرمايه‌گذاري مي‌كنند، تعدادي هم به عنوان بخش خصوصي و خيلي خصوصي، پيدا شده‌اند، ـــــ از زير خاك البته ـــــ ديگر هيچ آماري، ضبطي، ربطي، نمي‌شود كه باشد. لزومي هم ندارد. هر كس دارد كار خودش را مي‌كند. حالا چرا بايد براي اين هر كس كار خودش، تاريخ هم بنويسيم؟ «فاروقي»، «سيار»؛ «سيراكيوز»، «انور»، «رهنما»، «غفاري»، گم شدند، سر خم مي سلامت. اگر اين سبوها شكستند.
حمام‌ خان اصفهان، شبانه منفجر مي‌شود، كلماكره، روز روشن غارت مي‌شود، شهر نسا، شبانه پاكسازي مي‌شود، لوح طلاي داريوش، با مشاركت زن و بچه آب مي‌شود، و جيرفت با مشاركت عموم قاطبه! براي ملتي كه هفت هزار سال بيخودي ايستاده، سبويي هم نيست. چه برسد به نگاتيو فيلمي كه در آن نخستين كاوشهاي چغازنبيل هست؛ يا قصه‌ها و تصويرهاي تو در تو و تبديل شونده مولوي، با تو در تويي تبديل شونده فضاي معماري، هماهنگ شده، شده كه شده.
خب! كه چي؟
نظر شما در مورد اين خبر؟
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد