| بيستون؛ يك دهه سكوت در حصار داربست هاي بي روح
|
|
|

|
گزارش و عکس از احمد جلالي فراهاني
ما كه رسيديم پاييز در هلهله اي از رنگ و نور گم شده بود. باران، نفس هاي آخر را مي زد و باد از فرط پايكوبي و دست افشاني به تنگ آمده بود. انگار پاييز بيستون سرخ ترين فصل خداست. و بيستون شهريست فرو خفته در گذشته اي دور. دياري وامانده از گذر شتابناك امروز. سرزميني سرگردان ميان واقعيت و خيال، حقيقت و افسانه. شهر اساطير به خواب رفته اي كه از تمام فر و شكوه باستاني شان فقط تخته سنگ هايي مانده است خاموش و حيران. و هر كولي سنگي اي كه اهالي مي گويند سال ها پيش سرش را دزديده اند و اين سري كه مي بيني چيزي جز يك دلخوش كنك بيخودي نيست. و گرچه آن كتيبه ها پيوند ديروز و امروزند و حتي شايد پلي براي فردا، آماده سالي مي شود كه پشت ميل گردها و داربست هاي سرد و بي روح فلزي گرفتار و محصور شده اند. شايد اگر «داريوش سوم» مي دانست كه سنگ نوشته هاي گرانقدرش قرار است روزگاري پشت انبوهي از ميل گردهاي در هم فرو رفته زنداني شوند هرگز زحمت حجاري شان را بر گرده هيچ استاد اهل فني نمي انداخت. كسي چه مي داند! شايد اين همه آهن پاره هاي در هم گره خورده حاصل آه و نفرين اسيران سلوكي و عيلامي است كه حالا اثر مي كند!
و اينجا بيستون است. مقدس ترين واژه در تاريخ و جغرافياي كهن، خفتن گاه اساطير عشق و جنون كه در تاريخ به نام هاي گوناگون شهره بوده است. گاه آن را «بغستان» خوانده اند و گاه «بگستان»، زماني «بهيستون» و ايامي «بيستون». يونانيان باستان اين سرزمين را BAGISTANONOROS يا «بگيستانن اورس» مي ناميدند. «بغستان» مي گفته اند از آن رو كه در ميان دامنه هاي تند و تيز و هراسناكش مملو از غارها و تراشه هايي است كه زماني عبادتگاه مقدس زردشتيان و مادها بوده است. و البته برخي هم گفته اند كه اطلاق نام بغستان به اين مكان بواسطه بغ ها بوده است و اين ديار محل بغ ها و سرزمين خدايان بوده است. بلندترين قله در اين رشته كوه «پرو» نام دارد. «پر» به معناي ارتفاع، بلندي و كوه و صخره و «آو» يا «او» به معني آب. آبي كه نثار خاك مي شود. خاكي كه از جنس من و توست و من و تو چه زود مثل اين خاك سرد و بي روح مي شويم!
و بيستون سرزميني است سالخورده تر و فرسوده تر از شهرتي كه به دوش مي كشد و چون عشق چه قصه ها كه از او نساخته اند و چه حكايت ها كه از او نگفته اند. و در ايامي كه اين ديار پوياتر و زنده تر از امروزش بود در كنار شاهراه جاده باستاني ابريشم و در محل تلاقي راه هاي مغرب ايران زمين قرار داشته است.
شهر اساطير به خواب و خاموشي فرو رفته ايران زمين اما حالا در تعريف اداري و سياسي جغرافياي من بخش كوچكي بيش نيست و انگار نه انگار كه روزگاري اين ديار محل تلاقي راه هاي مغرب زمين بوده است. با اين همه هنوز هستند جويندگان غروري فرسوده كه به دنبال يافتن ريشه هاي فراموش شده فخر و تكبري پويا در هزاران سال پيش به اين سرزمين ساكت آمده اند و با آن كه هوا سرد است و آسمان تيره و پاييز مغموم، اما به دور سنگ هاي خاموش و ساكتي ايستاده اند كه حكايتي بس شنيدني دارند و خواندني. ميانشان به سراغ مرد جوان و خوش پوشي مي روم كه ظاهرا اهل همين ديار است از او درباره بيستون مي پرسم و آن كتيبه هاي زنداني، مي گويد: «اين همه جفا و بي مهري حق بيستون نيست. اينجا لااقل بيش از ده اثر ماندگار تاريخي وجود دارد كه شناسايي گذشته و هويت ماست. از كتيبه هاي گرانقيمت بگيريد تا كتيبه شيخ علي خان زنگنه كه نمادي از ميل به جاودانگي و جاودانه زيستن انسان هاست همگي در تعريف و تشخيص هويت ملي ما نقشي اساسي ايفا مي كنند و با اين حال هيچ توجهي به اين منطقه و اين آثار نمي شود.»
راست مي گويد. در همين شهر كوچك بيستون مجموعه اي با ارزش از يكي از درخشان ترين دوران تمدن ايران وجود دارد كه هر يك در نوع خود بي نظير است. غار بيستون، كتيبه بيستون، نقوش داريوش، مجسمه هركول، شير سنگي، نقش ميتريدات اشكاني، گودرز دوم اشكاني، نقش فرنگش پارتي، صفحه تراشيده شده فراتاش، بناي پارتي، پل خسرو، قلعه قديمي و جاده ساساني، شهر چمچمال، كاروانسراي ايلخاني، كاروانسراي صفوي و ... همگي آثاري هستند كه نبايد اين همه به آنها بي مهري شود و به فراموش خانه اي مبدل گردند. در روزگاري كه برخي از كشورها براي افزايش درآمد توريسم از هيچ تحريف و تاليف تاريخي و نسبت دادن و قصه سرايي براي آثار و ابنيه شان دريغ نمي ورزند، حيف است كه اين همه بي مهري در حق اين آثار مستند و مستدل صورت بگيرد.
جوان خوش پوش ما كه نامش شهريار است و در يكي از دانشگاه هاي تهران تحصيل مي كند، در اين باره مي گويد: «ده سال است كه كتيبه هاي بيستون را پشت آن همه داربست و فلز، زنداني كرده اند ... تمام دنيا، ما را به همين كتيبه ها مي شناسند چطور مي شود كه ده سال به بهانه ترميم و مرمت، آنها را زنداني كنيم.»
كتيبه هايي كه او مي گويد و حالا محبوس واماندگي هاي فني و مالي ما شده اند يكي از قديمي ترين كتاب هاي به جا مانده در تاريخ بشريت اند. در اين كتيبه ها مي توان اطلاعات جامع و دقيقي از مردمان دو هزار و پانصد سال پيش به دست آورد. و با اين همه، دريغ از يك راهنما براي توضيح دادن درباره اين كتيبه ها. شهريار كه به همراه نامزدش به اين جا آمده است و حالا براي ما نقش همان راهنماي گمشده را بازي مي كند درباره كتيبه ها مي گويد: «با اين كتيبه ها مي توان اطلاعات كامل و جامعي از ميزان دانش و تمدن مردم آن روزگار به دست آورد.د اين كتيبه ها مهم ترين منبع اطلاعاتي درباره ريخت شناسي، پوشاك، طرز آرايش سر و صورت و اسلحه شناسي و حتي اعتقادات مذهبي و هنجارهاي اطلاقي آن روزگارند.»
مي توان مدعي شد كه قديمي ترين تقويم و گاه شمار ايرانيان آن روزگار در اين كتيبه ها ثبت شده است و عمده محققان و مولفان معتقدند كه اين كتيبه ها توسط نهمين پادشاه سلسله هخامنشي كه به داريوش سوم شهرت دارد، در دو نوبت بر سينه كوه حجاري شده است. از شهريار درباره ميزان و تعداد بازديد كنندگان از بيستون مي پرسم مي گويد:
_ از حدود چهار سال پيش به اين طرف، جاده اصلي بيستون _ كرمانشاه كه از كنار كتيبه ها و تراشه فرهاد مي گذشت به صلاح ديد كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي تغيير مسير پيدا كرده و اين مساله باعث شده تا رستوران ها و قهوه خانه هاي بين راهي ديگر مثل سابق نتوانند از مسافران و گردشگران پذيرايي كنند و تعداد آنها روز به روز كم تر مي شود.
از بيستون و كتيبه ها مي گذريم و به طرف تراشه فرهاد مي رويم. تنها رستوران اين اطراف مقابل تراشه هاست و «فردا» جواني كه خود را پسر صاحب رستوران مي داند از ما پذيرايي مي كند. تراشه فرهاد مقابل بخار طناز چاي و خنكاي پاييزي آبان ماه ديدني است. كمي اگر گوش هايت را تيز كني شايد صداي تيشه اي را بشنوي كه مي خواهد همه غير ممكن ها را قرباني يك نگاه معشوق كند. و فرهاد خوب مي دانست كه بيستون را عشق مي كند و شهرتش را او مي برد. از «فردا» مي پرسم:
_ امروز چه قدر كاسبي كردي؟
_ هيچي! سه ساله كه مگس مي پرانيم و اين كوه را تماشا مي كنيم.
_ چرا؟
_جاده كه بود، لااقل چهار تا ماشين اين جا وامي ستاد كه بيستون را تماشا كند... حالا از بيكاري مي خواهيم اين جا را بفروشيم... وقتي درآمد نيست مرض داريم اين جا واستيم؟
از شهر كه مي آمديم مردم سراغ پير مردي را به ما مي دادند كه به «عزيز مراد» شهره بود و هر چه گشتم نتوانستيم پيدايش كنيم. سراغ او را از «فردا» مي گيريم و او با خنده مي گويد:
_ همين پشت است. كنار آن مزرعه كه مي بيني. هر چه از اين عزيز مراد راجع به اين جا مي خواهي بپرس او همه را مي داند.
و ما پيرمرد را درآلاچيقي از شاخه هاي خشك شده درختان پيدا كردم. آلاچيق اش درست رو به روي كاروانسراي ساسانيان استوار بود. پيرمرد زير شاخه هاي مرده درختان و برگ هاي زرد پاييز، نشسته بود و دومين وعده غذاي امروزش را روي اجاق سياه و سنگي و در ماهي تابه اي دود گرفته و تاريك مي پخت. چند زيلو و كهنه قديمي و فرسوده زيراندازش و متكايي لوله اي و بلند كه پارچه گل گلي رنگش همچنان سالم بود تكيه گاهش بود. پس از سلام و حال و احوال مي پرسم:
_ چند بار اين كوه را بالا رفته اي؟
_ دو هزار بار!
پيرمرد هفتاد و اندي سالش است نام اصلي اش «عزيزالله نور كرمي». به وقت شباب و جواني شكارچي بوده است و اتفاقا به سنت پيشينيان سنگي سفيد را حجاري كرده است كه روي آن نقش مردي حك شده است كه به دنبال شكار، تفنگي به دست دارد و شكار كه احتمالا آهويي است خرامان سرش را به طرف صياد و شكارچي اش گردانده و مظلومانه او را نگاه مي كند. پايين سنگ چنين حجاري شده:
_ عزيز مراد ميرشكار.
عزيز مراد را اهالي بيستون بهترين نقال و راوي براي روايت و نقل افسانه ها و اسطوره ها مي دانند. الحق و الانصاف هم كه همين طور است. آن قدر نغز و شيرين شيوا از قصه هاي «فراي تاش» يا همان تراشه فرهاد مي گويد كه تنها با حضور رو در رو با او مي تواني حلاوتش را مزه كني و از حضش لذت ببري. قطعه زمين كشاورزي او درست رو به روي تراشه فرهاد است و مي گويد كه آن را پيرزني اجاره كرده است. مي پرسم:
_ اين جا هنوز مردم شكار مي كنند؟
_ بله! البته نه ديگر مثل سابق! ولي جوان ترها هنوز هم به تفريح اهل شكارند. من خودم جوان تر كه بودم شكارچي بودم. اسم مادري ام عزيزالله است و اسم كردي ام عزيز مراد.
_ چند وقته كه شكار را كنار گذاشته اي؟
_ سه سال.
_ هفده تير خفيفه! بونو هم دارم
_ تفنگت چيه؟
_ اسب چي؟
_ نه! اسب ديگر اين طرفا پيدا نمي شود. ور افتاده!
_ از بچه هات بگو!
_ نه تا بچه دارم و يك زن! پنج تا پسر و چهار تا دختر... پسرا بيكارند و دخترا رفتن خانه بخت!
«عزيز مراد» ايمان دارد كه تراشه را فرهاد كنده است و مي گويد گاه او را به خواب ديده است. تمام اشعار خسرو و شيرين گنجوي را از بر است و آنها را به لهجه كردي برايمان مي خواند:
_ درآمد كوهكن مانند كوهي كه زو آمد خلايق را شكوهي
_ چو يك پيل از ستبري و بلندي به مقدار دو پيلش زورمندي
و عزيزمرا اين افسانه را آن قدر براي مردم اين ديار خوانده است كه حالا ديگر مردم اين ديار براي اثبات وجود داشتن اساطيرشان او را چون سندي گويا و زنده پاس مي دارند. مردمي كه نام بيشتر فرزندان شان فرهاد است و خسرو و شيرين.
وقت رفتن است و دلمان از همين حالا براي عزيز مراد و حكايت هاي شنيدني اش از ماجراي عشق خسرو و شيرين و فرهاد تنگ شده است. زير همان آلاچيق دود گفته عزيز مراد ما را با خود به عالم اساطير برد و چنان شيا برايمان افسانه خواند كه از حضور دوباره در دنياي امروز تنگدل و خسته شديم. براي بازگشت تصميم گرفتيم تا دوباره شايد براي آخرين بار كتيبه ها را ببينيم. غروب آمده بود و سراب بيستون و پارك اطراف آن ساكت و خاموش خود را براي ميزباني اساطير آماده مي كردند. چند نفر از اهالي براي رفع خستگي يك روز كار و تلاش، روي چمن هاي پارك لميده بودند. سربازي هم به حسب وظيفه اطراف مجسمه هركول قدم مي زد و گاه گاه با پوتين هاي سربازي اش مارمولك هاي سياهي را كه لاي شكاف تخته سنگ ها مي چرخيدند لگد مي كرد. در طرف ديگر پارك و روي چمن ها گله اي نزديك به دويست، سيصد راس گوسفند، چمن ها را مي چريدند. زني هم كه ظاهرا اهل كانادا بود و با داربست ها رو به رو شده بود از آنان عكس مي انداخت. گوسفندها هم بي خيال مي چريدند. با ولع و حرص قحطي زدگان غذا نديده، حق هم داشتند. خار بيابان كجا و چمن تازه و سبز و آبدار كجا. زن فرنگي با افسون سري برايم تكان داد و من از روي دلسوزي غريبه اي مثل او بيشتر سوختم تا از هجوم گوسفنداني كه بي وقفه و بي اعتنا چمن هايي را مي بلعيدند كه مثلا قرار بوده محل رفاه مسافران و توريست ها باشد. مد نظرم انگار آنها تاريخم را مي چريدند. هويت و فرهنگ را ... انگار آنها فرامين داريوش را مي چريدند. زن فرنگي حاضر نمي شد تا از او عكس بگيرم. با نشان دادن گوسفندان پيشنهاد مي كرد تا از آنها عكس بگيرم ... گوسفندان اما همچنان مشغول بودند |
|
نظر شما در مورد اين خبر؟
|
|
|
|
|
|
|
|
|