خبرگزاري ميراث فرهنگي _ فرهنگ و هنر _ نشست نقد و بررسي مجموعه داستان "اژدهاكُشان" اثر يوسف عليخاني عصر دوشنبه در كانون ادبيات ايران برگزار شد.
به گزارش ميراث خبر، در اين نشست كه با خواندن داستان كوتاه "اژدهاكُشان" از اين مجموعه توسط عليخاني آغاز شد، "فريدون حيدري مُلك ميان"، "فتح الله بي نياز" و "محمدرضا گودرزي" به نقد و بررسي اين كتاب پرداختند.
فريدون حيدري مُلکميان با يادآوري اين كه بسياري از رمانها و آثار ادبي خوب را به خاطر پيشداوريها و قضاوتها کنار ميگذاريم و نخوانده از کنارشان رد ميشويم، درباره مجموعه "اژدهاكُشان" گفت: «من خوشبختانه کار عليخاني را با لذت خواندهام و با کتاب او موافق هستم اما اين موافق بودن به معني پذيرفتن همهي اجزاي آن نيست.»
او افزود: «من اژدهاکشان را مستقل نميدانم. قسمت دوم "قدم بخير مادر بزرگ من بود" است و با کتاب سوم عليخاني – سالها برميخوره شنبه به نوروز – فکر ميکنم تريلوژي ميلک کامل ميشود. من البته خوش تر دارم که با استناد به جملهاي از داستان "تعارفي" مجموعه اژدهاکشان، نام کتاب سوم را بگذارم "اينجا ميلک است".»
مُلك ميان اظهار داشت: «نويسندگان بزرگ، نشانههاي بزرگيشان در کارهاي اولشان پيداست. همانگونه که نشانههاي صد سال تنهايي را در طوفان برگ مارکز ميتوان ديد. در کتاب اول عليخاني - قدم بخير... – اين رگهها بود. رگههايي که به شوق ميآورد و نويد ميداد.»
اين منتقد سپس به زيبايي زبان اژدهاکشان – به رغم انتقاد از واژگان بومي و غيرعمومي آن - اشاره کرد و جملههايي را از داستانهاي مختلف اين کتاب شاهد آورد.
او تصاوير داستانهاي اژدهاکشان را به نقاشيهاي امپرسيونيستها تشبيه کرد و گفت: «عبارات زيبا و تصاوير ناب اين کتاب، حسي نوستالژيک به من منتقل ميکرد، انگار که در برابر نقاشيهاي مونه يا پيسارو ايستادهام. در کار عليخاني درخت زالزالک و باران و سگ، در تابلوهاي پيسارو، چوپانان و دروگراني که در سايهي بيد، تن به خنکاي آب نهر ميسپارند.»
بخش ديگر حرفهاي ملک ميان درباره روايت و زاويه ديد راوي در مجموعه اژدهاکشان بود. به گفتهي او، جز دو داستان که اول شخص هستند، باقي داستانهاي اين مجموعه راوي سوم شخص دارند.
به اعتقاد ملک ميان، عليخاني نيز مانند هر نويسنده ديگري بازي کرده و بازياش را نيز قشنگ و جذاب ارايه داده است.
فتحالله بينياز نيز با اشاره به اين كه اين مجموعه را در سه تراز نقد ميكند، اين ترازها را اين گونه برشمرد: «اول، يك مروري خواهم داشت بر 10 داستان به شكل اجمالي. بعد اين داستانها را از نظر ساختاري و معنايي. سومين مرحله، نقد ديدگاه فرهنگي كه آيا نوشتن چنين اثري در چنين زماني اصلا ضرورت دارد يا نه و بعد مقايسه و مقابلهاش با چند مجموعه با همين شكل از نويسندگان امريكايي.»
او با مرور داستان هاي مختلف اين مجموعه، درباره داستان "اژدهاكُشان" گفت: «اين داستان افسانهاي است كه با زباني موجز و نثري پخته نوشته شده است. متاسفانه چند غلط چاپي دارد. جالب است كشنده اين اژدها از قزوين ميآيد يعني از شهر ميآيد، شايد خود نويسنده نميدانسته اما از نظر ما در رخوت فرو رفتن روستاييها بيشتر از آن است كه از پس يك اژدها بربيايند. نقش راوي در اين داستان جالب است، اصلا هم نميگويم از روي دست بورخس نوشته شده، اصلا اين طوري نيست اما خيلي شبيه كار او شده. حضرتقلي، فاتحي است كه از شهر ميآيد و نوادهاش اسماعيل، اينجا ديگر جنبه عيني پيدا نميكند و درست كه در ميلك ميميرد اما به حالت امري ذهني در ميآيد و امامزاده ميشود و ما نميفهميم چرا امامزاده شده است و جالب اين است نوري كه از عينيت يعني كُشنده اژدها درميآيد با آن نوري كه از ذهنيت يعني امامزاده درميآيد بايستي يكي بشوند در آسمان و اين را به خصوص دخترها كه ميروند وقتي كه رعد و برق ميشود، ميبينند.»
اين منتقد افزود: «در جنوب هم همين طور ميگويند كه وقتي كه رعد و برق ميشود، قارچ درميآيد. آنها متوجه ميشوند كه حالا امري هم ناخودآگاه صورت ميپذيرد كه بيشتر به آن معصوميتي كه دختربچهها دارند توجه ميشود كه آنها ببينند و آنها اولين بار كشف كنند.»
بي نياز در پايان اين بخش، سخنان خود را اين گونه جمع بندي كرد: «اين مجموعه در كل به گونهاي است كه حتي ميشود گفت به هم پيوسته است، به طوري كه اگر عنوان نداشت ميشد گفت يك رمان است، منتها به يك دليل هم نميشود گفت. به همين دليل هم من ميروم به بخش نقد ساختاري داستانها.»
او افزود: «اين داستانها، داستانهاي واقعگرا و كلاسيك نيست ولي رئاليسم جادويي، گوتيك يا شگفت يا غريب يا وهمناك هم نيستند اما عناصري از رويكرد شگرف يا تودرتويي كه البته برخي از نظريهپردازان به اين رويكرد اعتقادي ندارند، به علاوه شكست خط زماني به شكل ممتد. بعد بازي با حضور يا عدم حضور راوي در برخي جاها. شما ميبينيد داستان شروع شده و فكر ميكنيد سوم شخص است بعد از دو سه صفحه و پنج شش آكسيون يا ديالوگ، آن وقت اين راوي خودش را ميكشد وسط.»
به عقيده اين منتقد، در اين داستانها كه در همه شان شخصيتها تكرار ميشوند ما شاهد انبوه رويدادهاي عيني و باورها هستيم در يك مكان فشرده كه به خوبي ساخته ميشود.
محمدرضا گودرزي، ديگر منتقد اين مجموعه بود كه داستان هاي "اژدهاكُشان" را از نظر نوعي، به عنوان داستان هاي اقليمي معرفي كرد و گفت: «به اين دليل به آن ها اقليمي مي گويند چون مكان خاص دارد يعني مكاني كه در داستان ها ساخته مي شود و به يك منطقه مربوط است و اين البته به اين معنا نيست كه جاي ديگري نباشد اما مخصوص جايي خاص است. باورها و گويش هم خاص است و اين ها با هم يك فضاي فرهنگي خاص را مي سازند.»
او افزود: «از نظر ژانري، داستان ها در وهله نخست شگفت هستند و البته داستان هاي غيرشگفت هم در ميان شان هست. معيار شگفت بودن هم معيارهاي ساختاري است به اين معني كه رخدادهاي پيش آمده در داستان با تجربه زيسني شما همخوان نباشد. وقتي مي گوييم شخصيت سوسك شد، در واقع داستان شگفت آفريده ايم. يعني چيزي كه اتفاق افتاده، نامعمول، نامانوس و تجربهناپذير است. تفاوت شگفت با غريب هم اين است كه در غريب، استدلال مي شود. مثلا فرانكشتاين غريب است. تكه تكه جلو مي رود و به شكل علمي ماجرا را توجيه مي كند كه چطور مرده زنده مي شود.»
به عقيده اين منتقد، تا جايي كه از كتاب اژدهاكشان برمي آيد، عليخاني به منطقه اي خاص رفته و باورهايي كه در قالب افسانه ها بوده، يادداشت كرده و آمده در قالبي داستاني، اين ها را بيان كرده است. در برخي داستان ها اين قالب به خوبي نشسته و در برخي هم ننشسته است.
او درباره وجه مشترك داستان هاي اين مجموعه اظهار داشت: «در جهان داستان هاي عليخاني، چند عنصر تكرار مي شود كه يكي از آن ها، امامزاده اسماعيل است و در اكثر داستان ها حضور دارد. اين مجموعه داستان را در عين حال مي توان به شكل خط پيوسته و داستان هاي به هم پيوسته نيز دنبال كرد. درخت تادانه، درخت زالزالك، درخت توت، بز و سگ، از عناصر تكرار شونده اي هستند كه در اين داستان هاست و در مجموع، روستاي "ميلك" را مي سازند.»
گودرزي افزود: «كليد اصلي داستان هاي مجموعه اژدهاكشان عليخاني اين است كه مرز ميان زندگي، مرگ، انسان، حيوان و طبيعت محو شده و از بين رفته است. داستان هاي اسطوره اي اصولا اين طوري هستند. »
او در پايان اظهار داشت: «به گمان من داستان اقليمي، داستان ِاكنون ماست. ما كه در تهران هستيم، مگر كي هستيم؟ 80 درصد ما همان روستايي هايي هستيم كه اينجاييم.»