۱۳۸۵/۲/۲۳ - 8:54:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
 مطالب مرتبط




لبخند صوفي آمريکايي در فرودگاه مهرآباد
ديشب حدود ساعت 8 در مهرآباد بوديم و يک ساعت و نيمي منتظر مانديم تا بارکس و بلاي از راه برسند؛ عين همان عکس هايي بودند که براي خبرهايم از گوگل پيدا مي کردم اما اين بار خسته، ژوليده و آشفته از 24 ساعت نشستن در هواپيما...
كلمن باركس و رابرت بلاي شاعران مطرح آمريكايي جمعه شب وارد تهران شدند.
ميراث خبر _ کتاب
گروه خبر _ سپيده جديري: بشنو از ني چون حکايت مي کند/ وز جدايي ها شکايت مي کند...
همين طور زمزمه مي کردم، چشم هايم را بسته بودم و "کلمن بارکس" را در سماع مي ديدم، فرسنگ ها دورتر از اينجا، فرودگاه مهرآباد تهران؛ در کليساي باکره مقدس برف ها... که "حسين کريمزاده" عکاس خبرگزاري هم رسيد.
ديشب حدود ساعت 8  در مهرآباد بوديم و يک ساعت و نيمي منتظر مانديم تا "بارکس" و "بلاي" از راه برسند؛ عين همان عکس هايي بودند که براي خبرهايم از گوگل پيدا مي کردم اما اين بار خسته، ژوليده و آشفته از 24 ساعت نشستن در هواپيما... خسته نباشيد پروفسور بارکس... مانده بودم که بارکس با وجود بازسرايي شعرهاي مولانا فارسي مي داند يا نه:
Welcome to Persia Professor Barks, Professor Bly… Welcome to Rumis homeland…
به ايران خوش آمديد پروفسور بارکس، پروفسور بلاي... به سرزمين مادري مولانا خوش آمديد...
معلوم بود که نه آمادگي مصاحبه را دارند و نه حوصله اش را. بلاي حتي نا نداشت پاسخي به خوش آمدم بگويد؛ اين همان کسي بود که زماني ترجمه انگليسي تحت اللفظي مثنوي را به بارکس داده و صبورانه از او خواسته بود واژه هاي شاعر بزرگ ايران را از قفس آزاد کند... لبخند خسته اما مهربان بارکس را که ديدم دل و جرأت گرفتم:
پروفسور بارکس، من از خبرگزاري ميراث فرهنگي آمده ام... و تا اصفهان و شيراز همسفر شما هستم...
بارکس لبخند بزرگتري تحويلم داد: چه خوب که همسفر ما هستيد...
آن وقت بيشتر شبيه چهره صوفيانه اي شد که بارها و بارها از اينترنت دانلود کرده بودم، اين کلمن بارکس بود، معروف ترين مترجم مولوي که مولوي را در جهان معروف کرده بود تا يونسکو سال 2007 را سال مولوي بنامد، ترکيه مثنوي را به 20 زبان چاپ کند و هند درباره زندگي مشهورترين صوفي ايران فيلم بسازد.
از دانشگاه تهران آمده بودند؛ عجله داشتند آنها را ببرند هتل... انگار گفتند هتل آزادي يا چيزي در همين مايه ها...
حسين کريمزاده رفت کنار ماشيني که آنها را مي برد و خواست ازشان عکس بگيرد.
بلاي هيچ واکنشي نشان نداد و بارکس با لبخند هميشگي اش به من گفت: آخر با اين سر و وضع آشفته و با اين لباس ها؟
تا آن لحظه متوجه نشده بودم که لباس هايش براي عکس مناسب نيست، خب لباس هاي سفر بود و ديدن آنها با لباسي غير از اين غيرطبيعي مي نمود... هميشه فکر مي کردم صوفيان آن قدرها به ظاهرشان اهميت نمي دهند: نگران نباشيد پروفسور بارکس... اين عکس ورود شما به فرودگاه مهرآباد است و بيننده شما را با همين سر و وضع آشفته هم مي پذيرد...
و سر آخر اين که:
What is your feeling about walking on Rumis homeland?
از اين که بر سرزمين مولوي قدم گذاشته ايد چه احساسي داريد؟
بارکس از سوال من ذوق زده شد، انگار مولوي را خيلي دوست داشت، فکر مي کنم حتي بيشتر از بعضي از ما:
Oh, extremely good!
احساس بي نهايت خوبي دارم!
- فردا مي بينمتان پروفسور بارکس... به اميد ديدار پروفسور بلاي...
در چهره درخشان صوفي آمريکايي يک چيزي مثل مولوي لبخند مي زد...
نظر شما در مورد اين خبر؟ (4نظر)
 نظرات شما
بهاره
با درود سرزمین مادر مولانا ایران امروزی نبود بلکه بلخ واقع در افغانستان امروزی بود و من متعجبم که این پروفسور چگونه انرا به مستقبلین گوشزد نکرد. اینکه ما مولوی را ایرانی میدانیم و این نیز بحق است مبحث دیگری است.


عرض کنم که so what?

Nik
پيامي براي بهاره آنچه مهم است پيام مولاناست و نه سرزمين مادريش! اما دوست گرامي بدانيد در قرن 6 كشور مستقلي به نام افغانستان وجود نداشته است. آنچه بوده يك ايران بزرگ بوده شامل افغانستان/ سمرقند/ بخارا/ و ...

Payam
نيامده، مولوي ايرانيه ترک نيست. مولوي مال ماست... تا کي از اين حرفها؟! تا کي تفرقه؟ حتي در خبر و جملات خبرنگار مليت موج ميزند. کنگره ويران کنيد از منجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق

1
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد