خبرگزاري ميراث فرهنگي_کتاب_ موسسه مطالعاتي "آمريکاي شمالي و اروپا" را دکتر"سعيد رضا عاملي" مديريت مي کند. او يک روحاني دانشگاهي است که در زمينه "جهاني شدن" و همچنين درباره کشور بريتانيا مطالعات تخصصي و گسترده اي داشته است. او مي کوشد در فضايي به دور از هياهوي رسانه اي به کار آکادميک خود بپردازد و به همين دليل از پيشنهاد گفتگوهاي مطبوعاتي چندان استقبال نمي کند با اين وجود مصاحبه درباره اين موسسه و تشريح فعاليت هاي آن را مي پذيرد و درباره آن سخن مي گويد.
موسسه آمريکاي شمالي و اروپا موسسه اي آکادميک است که در سال 1383 تشکيل شده است. اين موسسه مي کوشد با استفاده از اساتيد متخصص در زمينه فرهنگ و سنن و اقليم و سياست و اقتصاد کشورهاي اروپايي و آمريکاي شمالي، دانشجو تربيت کند تا در محافل آکادميک بين المللي حضور بيابند.
يوسف اباذري، فريده علوي، تقي آزاد ارمکي، احمد نقيب زاده، مهدي سنايي، محمد مرندي، عباس منوچهري، برايان ادوارز، سومان گوپتا و... مجموعا هيات علمي 40 نفره اين موسسه را تشکيل مي دهند.
دکتر عاملي در مقاله اي در نشريه اي که اين موسسه منتشر کرده درباره اهداف اين موسسه مي نويسد:« آمريکا شناسي و اروپا شناسي با کليتي به نام "غرب شناسي" راهگشا نيست و ما را به همان بدفهمي هاي شرق شناسي مواجه خواهد کرد. با اين نگاه موسسه مطالعات آمريکاي شمالي و اروپا دانشگاه تهران اولا بر مطالعه کشوري تاکيد مي گذارد و در درجه بعدي فهم دقيق را مستلزم مطالعه بين رشته اي مي داند و در نهايت محور کانوني و هدف اساسي مطالعات موسسه "کاهش درد" و اصلاح فهم هم در حوزه ملي و هم در حوزه بين المللي است، علي رغم همه گفته ها در آغاز راه هستيم.»
از سوي ديگر رئيس دانشگاه تهران در سرمقاله اين نشريه با اشاره به تاسيس اين مرکز تحقيقاتي اين نوع نگاه در اين عرصه را جديد و ضروري مي داند و تاکيد دارد که دانشگاه تهران اراده اي جدي براي راه اندازي حوزه هاي بين رشته اي و مطالعات کشوري را در برنامه کاري خود دارد.
در خلال اين گفت و گو کوشيده ايم درباره شيوه هاي کار و تحقيق در اين موسسه، نگاه غالب اين موسسه و مسئولان آن را درباره آمريکا و کشورهاي غربي جويا شويم.
_اگرچه درباره آمريکا در ايران بسيار سخن گفته مي شود اما اين کشور همچنان براي ايرانيان بسيار ناشناخته مانده است. از آنجا که به نظر مي رسد دانسته هاي ما درباره اين کشور هم مانند شناخت آن ها از ما جهت دار است لذا تاسيس نهادي براي مطالعه اين کشور و ديگر کشورهايي که در ادبيات سياسي و فرهنگي در ايران به عنوان غرب از آن ياد مي کنيم، ممکن است تصور همراه داشتن مشکلاتي را به دنبال داشته باشد. هدف شما از تاسيس نهادي براي مطالعه غرب و به ويژه آمريکا چه بود؟
*در جامعه جديد بخش عمده اي از فرهنگ و سياست و اقتصاد مربوط به دنياي غرب است. تجدد به معناي امروزين خود در غرب شکل گرفته و پس از آن به ساير کشورهاي ديگر توسعه يافته است. در اين شرايط ما بايد به اموري مانند فرهنگ عمومي و نظام قانونگذاري و سياست و اقتصاد و روابط بين الملل و همچنين چالش هاي کشورمان ايران و کشورهاي همسايه توجه بيشتري داشته باشيم. از سوي ديگر بايد به روابط روزمره مردم و مناسبات جاري ميان روشنفکران توجه کنيم. تمام اين ها ما را وادار مي کند که براي فهم جامعه خود به "ديگر شناسي" به صورت جدي توجه كنيم ضمن اينکه در اثر عدم شناخت دقيق از اين امر در سال هاي اخير با مسائلي مواجه شده ايم که بحران هايي را در سطح بين المللي براي ما توليد کرده است.
آمريکايي ها متني دارند مربوط به استراتژي امنيت ملي آمريكا که هر 4 سال يکبار توسط وزارت دفاع آن کشور مورد تجديد نظر قرار مي گيرد. جديدترين نسخه اين سند حاوي 57 صفحه بوده و در فوريه سال 2006 منتشر شده است. در اين سند چندين بار نام ايران تکرار شده و از ايران با تعابير سنگيني ياد مي شود. در يکي از فرازهاي اين متن آمده است:« در 20 سال گذشته هيچ کشوري براي آمريکا مانند ايران چالش برانگيز نبوده است.» اين بدان معنا است كه حتي در دوره جنگ سرد ايران براي آمريکا چالش هاي بسياري را ايجاد کرده است. به همين دليل و به واسطه ارتباطي که خواه ناخواه با اين کشور برقرار شده مطالعه آمريکا چه از لحاظ استراتژيک و چه به لحاظ فرهنگ عمومي و چه از منظر فهم بنيان هاي جامعه جديد و از سوي ديگر از منظر فهم تجدد، مدرنيته و پسا مدرنيته اهميت دارد. مطالعات اروپا را نيز در همين رديف بايد قرار داد. به نظر من يکي از مشکلات ما در سال هاي اخير آن چيزي است که در علم ارتباطات به آن بد فهمي ارتباطي مي گويند. با توجه به اين عارضه ما به دليل نداشن شناخت دقيق از ديگري و ديگران از ما دچار بحران مي شويم. از اين منظر شناخت اروپا و امريکا اهميت دارد. در سال هاي پس از انقلاب غرب دچار چند اشتباه کليدي درباره ايران شد و يکي از مهمترين اين اشتباهات دنبال کردن گفتمان تخريب بود.
_منظورتان از تخريب چيست؟ يعني يک استراتژي از پيش تعيين شده براي وارونه نشان دادن تحولات ايران؟
*ببينيد شما مي توانيد در خبرگزاري هاي مختلف دنيا مثل CNN کلمه ايران را جست و جو کنيد. در اين جست و جو متوجه خواهيد شد که نام ايران همواره با کلماتي مانند وحشت و ترور و سياهي و .. همراه است. غرب در حال توليد يک "ايران وحشت" است. بر اساس آماري که يونسکو ارائه کرد 93 درصد از اروپاييان که به ايران مي آيند پس از اولين مواجهه با كشور ايران با ايراني متفاوت از آنچه در ذهن داشتند، مواجه مي شوند.
_تصويري که ما هم از غرب ارائه مي دهيم، چگونه است؟
*شايد ما هم يک "غرب وحشت" توليد کرده باشيم يا به عبارت دقيق تر وجه خاصي از غرب را منعكس نموده ايم. اين وضعيت دشواري است که مي تواند باعث بسياري از مشکلات و بحران ها شود. به همين دليل اين ارتباط و فهم آکادميک از کشورهاي اروپايي و آمريکايي مي تواند ما را به تعامل فعال برساند. تعاملي که مبناي آن "بازنمايي" نيست. بازنمايي زبان دروغين است. يعني اگر من از کسي خوشم نيايد تلاش مي كنم که چهره اي از او معرفي کنم که مي خواهم، بنابراين چهره منفي با استناد به بخشي از واقعيت بازتوليد مي شود. اين مساله در ارتباط ما با غرب همواره وجود داشته است. مطالعات "ديگري شناسي" مي تواند ما را به استفاده از تجربه هايي که ميان ملت ها وجود دارد، نزديک کند. تجربه هاي مثبت ديگران مي تواند براي ما بسيار کمک کننده باشد. هميشه شناختن بهتر از نشناختن است. يک ضرب المثلي هست که مي گويد:"دانش بدون کاربرد و عمل بي فايده است اما عمل بدون دانش خطرناک است." ما در اين مطالعات به دنبال آن هستيم که راهي را بيابيم که ما را به سوي يک عمل انديشمندانه راهبري کند.
_ ما سال هاست از طريق اينترنت با جهان در ارتباط هستيم اما جهان پس از اين مدت هنوز نتوانسته شناختي مبتني بر اخلاق و آداب و خوي ملي ما از ما پيدا کند. يک دليل ديگر هم قابل ذکر است که نه تنها غرب از ما شناختي در اين سال ها پيدا نکرده است، بلکه ما هم در چنين حالتي نسبت به آن ها هستيم. چرا ابزار اطلاع رساني هنوز نتوانسته از دو قطب درگير در اين ماجرا شناختي در حد مقبول توليد کند؟
* ببينيد! اگر من از "ايران وحشت" که رسانه هاي غربي در حال توليد آن هستند، صحبت مي کنم اين محصول تجربه زندگي نزديك به 14 سال من در آمريكا، انگليس و ايرلند و آشنائي تخصصي با صنعت بازنمائي رسانه اي است. آمريكاي پيش از انقلاب و بعد از انقلاب و انگليس و ايرلند را در مواجهه با دولت و جامعه ايران تجربه كرده ام. اگر من از بازنمايي مي گويم منظورم اين نيست که واقعيت در اين نوع خبررساني غايب است. بلکه بازنمايي رشته و پيوند عميقي با واقعيت دارد. در ايران رسانه و دوربين به سراغ واقعيت ها مي رود اما چه نوع واقعيتي را منعکس مي کند؟ "اکبر احمد" از اساتيد کمبريج که زماني هم سفير پاکستان در انگلستان بود در جريان توليد پروژه اي به نام " اسلام در جهان"، بخشي را به ايران اختصاص مي دهد. نوع تصوير برداي از ايران بگونه اي است كه هر مشاهد كننده اي، احساس بدي پيدا مي کند. اکبر احمد وقتي مي خواهد ايران را نشان بدهد به سراغ دراويش ايراني مي رود در مراسمي که آن ها سيخ در چشم مي کنند و روغن داغ سر مي کشند و زير اين تصوير مي نويسد:"اسلام در ايران". در پاکستان ديگ بزرگ غذايي را نشان مي دهد که عده اي با نردبان وارد آن مي شوند و با کاسه هاي بزرگ از آن برمي دارند و زير اين تصوير مي نويسد:"اسلام در پاکستان". وقتي کسي اين نوع اسلام را نشان مي دهد، معلوم است که به دنبال چيست. او در جريان اين تحقيق هرگز اين همه شکوفايي را که در دنياي اسلام اتفاق افتاده را نمي بيند مثلا هرگز طبيعت ايران را نشان نمي دهد. اين که مساله اي سياسي نيست. در ايران تابستان ها هم در برخي از نقاط کشور برف را مي توان ديد. اين پديده ها براي بسياري از جهانيان مي تواند به عنوان معرف اقليم ايران جالب و جذاب باشد، اما اين مسائل منعکس نمي شود. اين نشان مي دهد که صنعت رسانه در غرب به شدت سياسي است. پروفسور لوکس وقتي مي خواهد فيلم مستندي درباره ايران بسازد و در آن به برخي از اين واقعيت ها اشاره کند با هر كجا كه وارد مذاكره براي قرارداد اين فيلم مستند مي شود با جواب منفي مواجه مي شود. چرا که بايد براي اينکه تهيه کننده اي براي کار پيدا کني و هزينه ها را تامين کني مباني مورد نظر آن ها را بازگو کني. وقتي "تت ترنر"، رئيس شبکه خبري CNN روي ميزش تابلوي بزرگي زده و روي آن نوشته است:"يا دنيا را رهبري کن و يا بتمرگ و نوکري کن!" اين معنا را دارد. معلوم است که در اين شبکه خبري پروژه هاي سياسي دنبال مي شود.
_ نگاه شما به آمريکا و کشورهاي اروپايي از چه منطري است؟
* من معتقدم که ما يک آمريکا ندارم. بلکه پنج آمريکا داريم و شايد بيشتر و ما نبايد گرفتار يك نگاه مطلق گرايانه نسبت به آمريكا و ساير كشورها بشويم. آمريکاي سياسي که در آن نظام قدرت مطالعه مي شود. آمريکاي اقتصادي که البته با دنياي سياست داراي تعامل بسيار قدرتمندي است. آمريکاي "فرهنگي مخالف" که در قالب گروه هاي مخالف مثل جريان هاي اجتماعي طرفدار محيط زيست و يا جريان هاي اجتماعي مثلا طرفدار از افراد آسيپ پذير جامعه و .... البته اين گروه ها در قالب اپوزيسيون هاي نرم ارزيابي مي شوند و محور کار آنان بيشتر بر روي گفتگو و حل مشکل از طريق تعامل است و با اپوزيسيون هاي بزرگ و سياسي فرق دارند. آمريکاي علمي که بخش هاي بسيار بزرگي از اکادميسين ها و دانشگاهين در آن قرار دارند و آمريکاي متشکل از توده مردم که مشاهده گران اجتماعي هستند و بسياري چيزها را مي بينند و باور مي کنند و يا به دليل گسترده شدن حوزه خود آگاه، به بازتوليد آنها دست مي زنند. البته اعتقاد من اين است که ما به سمتي مي رويم که هنجار رسانه اي در حال ضعيف شدن است و از سوي ديگر فرديت در حال تقويت است. در اين شرايط فرد به ميزاني از بلوغ مي رسد که نقاب بازنمايي را کنار مي زند البته اين امور نسبي است. بايد ديد رمزگشايي از بازنمايي چگونه انجام مي شود. ما پنج آمريکا دارم. همانگونه که پنج بريتانيا داريم و پنج فرانسه و پنج آلمان. ما بايد بتوانيم مسيرهاي ارتباطي را گسترش دهيم. کاناليزه شدن ارتباط از مسير سياست باعث مي شود با لايه هاي ديگر كه گاهي چهره پنهان يك تمدن است، در ارتباط قرار نگيريم. شما از اينترنت سخن گفتيد. آغاز اينترنت يک فضاي رها شده است.
_منظورتان از رها شده چيست؟
* يعني جهاني که هرکسي هر کاري دلش خواست مي کند. شما روي يک وبلاگ مطلب مي گذاريد و در اين کار هيچ معياري را رعايت نمي کنيد. کاملا به صورت رها شده مي توانيد اين کار را انجام دهيد. جهان مجازي چون در تعامل با جهان واقعي است "لاله و لادن" هاييي هستند که شريان هاي خونشان به هم وصل هستند. به نظر من به مرور زمان، جغرافياي فضاي مجازي بر مبناي جهان واقعي شکل مي گيرد. به مرور زمان مثلا ايران مجازي در كنار ايران واقعي شكل مي گيرد. يعني لوکيشن هاي مجازي مثل جهان واقعي معنا مي شود. به اين ترتيب وقتي وارد اينترنت مي شويد مي دانيد که ايران توريسم و ايران سينما و ... جاي مشخصي دارد. جهان مجازي از جهان واقعي مستقل نيست. اگر اين را بپذيريم يعني جهان مجازي به جهان واقعي منتقل مي شود. نمي خواهم بگويم که "اين هماني" صورت مي گيرد. در اين جهان مجازي اولين مساله زبان است. منظورم از زبان فقط کلمات نيستند. گويش و نگاه و تصوير ما را هم شامل مي شود. اين زبان با زبان جهان غرب تفاوت دارد.
_ در اين حالت چرا به رغم اين جهان مجازي، شناخت از دو سر قطب صورت نمي گيرد.
* بگذاريد برگرديم به جهان مجازي. جهان رها شده تيغ دولبه است. اين فضا به من آزادي مي دهد اما رها شده است و مشخص نمي کند من کجا هستم چرا که مکان و جايگاه معنا ندارد اما درباره اينکه چرا ما خود را درست معرفي نکرديم بايد گفت که نخست ما سياست عمومي و سياست عمومي بين الملل قوي نداريم. ما براي انجام کارهايمان بايد قدرت اين را داشته باشيم که فضاي بين الملل را قانع کنيم، منظور مردم دنيا است. ما بخواهيم يا نخواهيم در يک جهان پيوسته زندگي مي کنيم چرا که بيماري هاي اين جهان به ما سرايت مي کند. فرهنگ آن ها به ما مي رسد و بسياري از مسائل اين جهان به ما منتقل مي شود. صنعت "همزمان ارتباطات" و صنعت جهاني ارتباطات ما را به هم وصل مي کند. در اين فرآيند سياست و ديپلماسي هم مهم است. در سياست بين المللي با واقعيت رسانه هاي بزرگ مواجه هستيد. روي CNN اسم ايران را جستجو کنيد و ببينيد با چه مقوله هايي در فضاي خبري مواجه مي شويد و با اين نام چه خبرهايي بالا مي آيد. در جامعه در حال توسعه بسياري از اتفاقات مي افتد که به مراتب از جوامع توسعه يافته بيشتر است چرا تنها يک نوع از اخبار در اين رسانه ها انعکاس مي يابد؟ اين را مي پذيرم که اشکالات مربوط به ارسال پيام مربوط ما است. منظور از ما همواره دولت نيست. روشنفکران و مردم و خبرگزاري ها و روزنامه هاي ما هم هستند. در زلزله بم دکتر يوسف اباذري يک سخنراني داشت با عنوان "ما مقصريم" و در آن به اين موضوع پرداخت که ما اعم از ساختمان سازي که آن ساختمان را سست ساخته است، توليد کننده سيمان و بنا و مردمي که با رفتارهايشان اجازه اين نوع کارها را داده اند هم در اين قضيه مقصريم. به "ما" بايد وسيع تر از اين نگاه کرد. گفتم که مشکلات مربوط به ارسال پيام با ما است اما در فضاي بين المللي هم دريافت پيام بسيار مهم است. ما بايد بتوانيم مديرت بين فرهنگي داشته باشيم تا بتوانيم تضادهاي فرهنگي و اجتماعي را مديريت کنيم. اين دانش، تضادها را سرکوب نمي کند. در اين فضا بسته هاي فرهنگي هست که فرد پيش از پرداختن به واقعيت به آن بسته هاي ذهني مراجعه مي کند. مثلا درباره سياهپوست ها در برخي از نقاط جهان يک بسته ذهني وجود دارد که اين ذهنيت را ايجاد مي کند که اين نژاد بي سواد و غير متمدن است. اين معنا به هر حال در يک جايي توليد شده است. در اين بسته ذهني البته بخشي از واقعيت مي تواند باشد. اما اثرات نظام بازنمايي در توليد "سياه پوست بد" بسيار مهم است. صنعت بازنمايي کاري مي کند که سياهپوست و ايراني از خودشان شرمنده باشند. اين طرح واره هايي که در آن سوي جهان نسبت به ايران وجود دارد، نمي گذارد ايران مثبت از اين ميان سر بلند کند.
_ شما در موسسه مطالعات آمريکاي شمالي و اروپا تلاش مي کنيد با شناخت و ترويج مطالعات درباره اين گوشه از جهان به شکل گيري ايران مثبت کمک کنيد؟
* البته دغدغه ما ايران است، ولي کار ما مطالعات ايرانشناسي نيست. ما تجربه 50 دانشگاه را روي مطالعات اروپا و امريکاي شمالي بررسي کرديم. تجربه كشور هاي مختلف را در اين حوزه بررسي كرديم. عموما آمريکا شناسي روسي با آمريکا شناسي ايراني با آمريکا شناسي فرانسوي و ايتاليايي فرق دارد چرا که اين نوع مطالعات مبتني بر علم براي علم نيست. کاربردي است و با توجه به مسائل بومي به سراغ مطالعه آن کشور مي رود. من از موسسه مطالعات آمريکاي شمالي در مسکو بازديد کردم. اين موسسه در زمان گورباچف 400 نفر عضو هيات علمي داشت. من از آن ها پرسيدم که شما آمريکا را در چه زمينه هايي مطالعه مي کنيد؟ و پاسخ دادند که آمريکا را در زمينه احزاب و بودجه توان نظامي و.. مطالعه مي کنيم. اين "مساله" روسيه است. آن ها در زمينه قدرت نظامي مطالعه مي کنند.
_ آمريکا شناسي ايراني که شما در اين موسسه انجام مي دهيد بر چه نقاطي متمرکز است؟ چه رشته هايي را در اين موسسه تاسيس کرده ايد؟
* رويکرد ما مطالعات بين رشته اي است. نخستين رشته اي را که در اين موسسه تاسيس کرده ايم مطالعات فرهنگي آمريکاست. دغدغه اول مطالعات فرهنگي در آمريكا است. چون اين رشته پيش از اين در ايران سابقه نداشته ما در آغاز بايد از حوزه هاي عام تر به سوي حوزه هاي خاص تر برويم. قرار بود در اين ماجرا ما به حوزه هاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي بپردازيم. همچنين نگاه فلسفي را نيز دنبال كنيم، البته نگاه فلسفي در قالب مطالعه کشوري نمي گنجد. بايد به فلسفه آنگلوساکسون و فلسفه تحليلي توجه کنيم.
_شما در اين موسسه چند رشته داريد؟
* رشته کارشناسي ارشد مطالعات آمريکا که رشته مصوب وزارت علوم است. در اين جا زبان تدريس زبان اصلي كشور مورد مطالعه است. بنابراين در رشته آمريكا شناسي و مطالعات بريتانيا زبان كار انگليسي است و تمام مقالات به زبان انگليسي است. ما در دوره اول دانشجويي بسيار موفق بوده ايم. در ترم اول در کنفرانس هاي بين المللي مثل کنفرانس آمريکا شناسي در بيرمنگام، دانشجويان موسسه موفق شدند چهار مقاله اختصاصي داشته باشند و اين بازدهي ما را از عملکرد موسسه تا اين لحظه راضي کرده است.
_اين موسسه کي تاسيس شد؟
* در پاييز سال 1383 حکم مسئوليت بنده صادر شد اما از صفر شروع کرديم.
_بودجه از کجا مي گيريد؟
در زمان رياست جمهوري سيد محمد خاتمي برخي از هزينه هاي موسسه توسط نهاد رياست جمهوري تامين شد و بخشي از بودجه كتابخانه تخصصي موسسه توسط مقام معظم رهبري هديه شده است. البته پس از آن و در طول اين مدت هم از بودجه آموزشي _ پژوهشي دانشگاه تهران استفاده مي کنيم و در حال حاضر موسسه مثل ساير بخش هاي آموزشي و پژوهشي دانشگاه تهران تحت پوشش بودجه دانشگاه تهران است.
_چند تا دانشجو داريد؟
* هفت نفر. در مقطع فوق ليسانس. سه رشته ديگر هم داريم که در سال جاري راه اندازي مي شود. يکي کارشناسي ارشد مطالعات بريتانا است. ديگري کارشناسي ارشد مطالعات فرانسه و يکي هم کارشناسي ارشد مطالعات روسيه و شرق اروپا. مطالعات آلمان را هم در دستور کار داريم اما جرات نمي کنيم آن را راه اندازي کنيم به دليل کمبود متخصص.
_با توجه به صحبت هايي که کرديد ايا ارتباط دولتي هم داريد. در زمينه مشاوره و کمک در بخش هاي سياسي و ديپلماسي؟
* هنوز آن ارتباط معنادار صورت نگرفته است البته اين مشکل همه دانشگاه ها در ايران است که نمي توانند ارتباط درست و قاعده مندي را با دولت برقرار کنند. بنابراين بسياري از مطالعاتي که در دانشگاه هاي ما انجام مي شود، کاربردي نيست. البته ما به دانشجويان توصيه مي کنيم که روي موضوعات مورد نياز کشور کار کنند.
_اين کار را کردند؟
* بله، آن ها حتي سعي مي کنند مقالاتي را که تاليف مي کنند به يک "مساله" پاسخ دهد. مساله هم معلوم است که يک امر انتزاعي نيست. مساله آن چيزي است که ما در حال حاضر با آن درگير هستيم.
_اساتيد شما در چه سطحي هستند و چه کساني؟
*ما در اينجا حدود 38 نفر عضو وابسته داريم. دانشگاه تهران دو نوع قابليت عضوگيري دارد. يکي عضوگيري وابسته و ديگري عضوگيري پيوسته و ثابت که هر دو رسمي است. اتفاقا اعضاي وابسته با حکم رياست دانشگاه منصوب مي شوند. دانشگاه تهران ظرفيت هاي بسيار قوي و قدرتمندي در حوزه علوم انساني دارد. دانشکده علوم اجتماعي، دانشکده حقوق و علوم سياسي، دانشکده ادبيات و علوم انساني، دانشکده حغرافيا، محيط زيست، الهيات و .... در دل اين ها دپارتمان هاي فلسفه و تاريخ و ادبيات و .. وجود دارد. ما در اين موسسه تلاش کرده ايم از دانشکده هاي دانشگاه تهران و علامه و شهيد بهشتي و دانشگاه شريف و همين طور از دانشگاه هايي در خارج از ايران استاداني را جذب کنيم. در اين موسسه نوه گاندي بزرگ در استراليا عضو وابسته ما است. پروفسور اسکات، پروفسور لوکس از دانشگاه هاي بيرمنگام، دکتر برايان ادوراد استاد دانشگاه يونيورسيتي نيويورک، دکتر موراندي از دانشگاه پوتستام آلمان و ...عضو هيئت علمي وابسته ما هستند. قرار است برخي از افراد را هم اضافه کنيم. البته براي اعضاي پيوسته محدوديت هايي داريم اما براي اعضاي وابسته محدوديتي نداريم.
_اگر عدم شناخت از کشورهاي غربي را به عنوان يک مشکل اساسي در ديپلماسي ايران در نظر بگيريم بايد گفت که روشنفکرن ما نيز از برخي از کشورهاي اروپايي و به ويژه آمريکا تلقي درستي نداشته و ندارند. اين عدم شناخت باعث بسياري از مشکلات شده است. به نظر شما اين موسسه مي تواند در اين شناخت عمومي از آمريکا به حوزه فرهنگي ما کمک کند؟
* آدورنو مي گويد:"اگر به فلسفه علم توجه کنيم روشنفکري به يك همزباني دست مي يابد." در جامعه ايراني و حتي در جامعه جهاني بايد اين همزباني ايجاد شود. فلسفه علم از نظر او"کاهش درد بشر" است. علم آمده است که دردهاي بشر را کاهش دهد و مساله اي را از جامعه بشري حل کند. در علوم تجربي اين مقوله ملموس تر است. مثل پزشکي. درمان در پزشکي بسيار ملموس تر است اما در علوم انساني اين امر گم مي شود. جامعه شناسي براي چيست؟ امريکاشناسي براي چيست؟ اگر ما مي خواهيم مثل کفتربازها باشيم که وقتي کفتري را پرواز مي دهند، لذت مي برند و ما هم وقتي نظريه اي را توليد مي کنيم، خشنود شويم فايده اي براي آن متصور نيست. ما بايد با دانش خود در پي حل يک مشکل باشيم. همه علوم اگر معناي واقعي خود را بيابند و منطقي براي اين مطالعه داشته باشيم راهگشا خواهد بود. خصيصه مشترک جامعه روشنفکري ما اين است که يک درد بزگ دارد اما آيا ما در پي حل اين مشکل هستيم يا اينکه ما هم در فضاي عصبي جامعه مستحيل شده ايم و مي خواهيم پليدي را با پليدي پاسخ دهيم، اين نکته مهمي است. نکته اين است که ما بايد خارج از هيجانات روز به مسئوليت نگاه کنيم. اگر روشنفکري ما درگير نگاه کاربردي باشد و به جاي فلسفه گرايي محض به دنبال کاهش درد باشد و برقراري آرامش و رشد جامعه، به حتم جايگاه واقعي خود را مي يابد. اين امر صرفا آموختني نيست. شدني است. بايد فضا و روند مناسب به وجود بيايد. يکي از سخت ترين کارهاي جهان آموزش روشنفکر است. آمريکاشناسي بايد در كاهش تضادهاي بين المللي راه كار ارائه دهد و مثلا منجر به كاهش جنگ و کشتار افغاني ها و عراقي ها و .. ساير مردم مظلوم جهان در فلسطين و ... شود. من در كنفرانسي در بيرمنگام بودم که نفر دوم سفارت آمريکا درباره بنيادگرايي سخنراني داشت من به او گفتم:"امروز بنيادگرايي سياسي آمريکا خطرناک ترين بنيادگرايي جهان است و بن لادن در برابر آن کودکي بيش نيست. چرا که بنيادگرايي به ميزاني خطرناك است كه قدرت تخريب داشته باشد. آمريکا قدرت هسته اي تخريب کره زمين را دارد و همچنين صاحب 50 درصد از توليدات نظامي جهان است. بعد از جنگ سرد، آمريکا گويي يک" سياست فوري جنگي" را دنبال مي کند. پس از جنگ سرد آمريکايي ها براي جنگ خيلي عجله دارند. مردم آمريکا براي توليد فرهنگي تمدن آمريكا خيلي زحمت کشيدند اما با جنگ هاي متعددي که دولتمردان آمريکايي به وجود آوردند اين فرهنگ به فرهنگ خشونت تبديل شد. مساله اول آمريکا شناسي حل اين مشکلات بزرگ است. دانشمند و روشنفکر بايد بتواند حجاب فهم را كه موجب کور بودن آدميان متعصب و عصبي است کنار بزند و به ميزاني که حجاب عصبيت را در فهم کنار بزنيم در فهم موفق تريم.
مهدي نياکي