۱۳۸۵/۴/۲۹ - 8:48:00

   نسخه چاپي خبر   اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد
 مطالب مرتبط
نقد و بررسي شهرزاد قصه بگو نوشته محمد بهارلو
محمد بهارلو از زبان شهرزاد قصه‌گو داستان مي گويد
محمد بهارلو: زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست
محمد بهارلو با اشاره به موضوع زبان از برخي زبانهاي نخراشيده و ناپيراسته در رمانهاي امروز گلايه دارد و به صراحت از فاصله و تفاوت آشکار ميان زبان روزمره و زبان زندگي با زبان رمان و برخي از داستانهاي ايراني سخن مي گويد.

محمد بهارلو: رمان هم کشف سنت است، هم کشف تجدد.

خبرگزاري ميراث فرهنگي_کتاب_ مهدي نياکي_ محمد بهارلو از جمله داستان نويساني است که در عرصه نظر ادبي نيز فعاليتهايي داشته است. پرسش آغازين اين گفتگو باز مي گردد به موضوعي که چندي است در بسياري از گفتگوهاي ادبي دنبال کرده ايم و آن رابطه رمان و خردورزي است.به نظر مي رسد در اين باره بهارلو با ما هم عقيده است که رمان نشانه بارز و عرصه جولان خرد است و رواج آن را بايد در نهايت رواج عقلانيت جمعي تلقي کرد.
بهارلو در ادامه با اشاره به موضوع زبان از برخي زبانهاي نخراشيده و ناپيراسته در رمانهاي امروز گلايه دارد و به صراحت از فاصله و تفاوت آشکار ميان زبان روزمره و زبان زندگي با زبان رمان و برخي از داستانهاي ايراني سخن مي گويد.

_چندي است که با هرکدام از انديشه ورزان و رمان نويسان و اديبان اين سوال کليدي را مطرح مي کنيم که چه رابطه اي است ميان تحول در خرد جمعي جامعه و رواج رمان نويسي و داستان خواني. معتقدم که داستان در برابر شعر که حوزه خيال است و نقش محال به حوزه خردورزي نزديکتر است. پيشرفتهاي جامعه ايران در اين سالها و گشايش روند داستان نويسي و گسترش آن در ميان اقشار مختلف گواه صحت اين تشخيص است. ديدگاه شما در اين باره چيست؟

*رمان و عقلانيت همزاد يکديگرند. البته اگر خيال ورزي و آفرينش گري را از عقلانيت جدا ندانيم، يا دست کم در عرصه رمان نويسي به اين جدايي قائل نباشيم. ما در مقام نويسنده نه آن چه را که مي فهميم بلکه آن چه را بايد بفهميم _ آن چه را مهم است که بدانيم _  مي نويسيم. طبعا آنچه بايد بدانيم همواره دانستني و دريافتني نيست، ممکن است معما باشد. ما بايد آن گونه که بالزاک بيش از يک صد و پنجاه سال قبل آموخته است: واژه ها را از خاموشي و معنا ار از ابهام به درآوريم. به گمان من رمان از اين رو با عقلانيت يا خردورزي همراه است که از ترديد و تشويش و ناشناختگي و بيگانگي و تنهايي بري نيست. ما رمان مي نويسيم تا در خويشتن خود کاوش کنيم، و در اين کاوش بي ملاحظه و لجام گسيخته است که فرديت يا هويت انساني را با تمام ابعادش جلوه گر مي سازيم. رمان تجلي گاه شخصيت انساني است. شايد از همين رو است که "کارلوس فوئنتس" مکزيکي حماسه مدرن را حماسه اول شخص مفرد مي داند. به اين معنا رمان مدرن يعني اين که هيچ چيز بيرون از رمان وجود ندارد.

_دهه چهل را با خاطره اوج گيري شعر مي شناسيم. شعر در دهه چهل کارکردهايي داشت که در دهه ها و سالهاي آينده به هر دليل و به درستي يا نادرستي از دست داد. با اين همه اگر دهه چهل شمسي را دهه جلوه گري شعر مي دانيم بايد دهه هاي هفتاد و هشتاد را سالهاي سربلندکردن داستان از مغاک تاريخي تلقي کنيم. دليل اين امر چيست؟

*واقعيت اين است که شعر همواره جايگاه اصلي و مرکزي خود را در فرهنگ و ادبيات هزارساله ما داشته است، و اين تفوق و برتري را نسبت به اشکال ادبي ديگر، کمابيش، در تاريخ فرهنگ همه جوامع کهن مي توان مشاهده کرد. "ژانر" شعر نه فقط نماينده توانايي هاي خاص زبان فارسي بلکه شناسنامه قومي و ملي ما است، و قطعا در تکوين مشي و منش فردي و اجتماعي ما تاثيري قاطع و انکارناپذير داشته است. در دهه چهل ما شاهد نوعي "بحران" يا گذار در درون فرهنگ و ادبيات خود بوديم. بحران يا گذاري که در رفتار و رويکرد شاعران و نويسندگان ما نسبت به جايگاه مرکزي و سنتي شعر پديد آمد، که طبعا بايد ريشه هاي آن را در سالهاي دورتر جست و جو کرد. ادباي ما که تا پيش از آن هنوز در زمينه هاي متنوع ادبي، جز شعر، زبان باز نکرده بودند خود را با فضاهاي جديد جهاني با فرهنگ ها و جلوه هاي رنگين آن مواجه مي ديدند. فضاهايي که شعر کهن فارسي پاسخ گوي الزامات آن نبود و زمينه را براي تجليات فرد و بحران ها و اشتغالات روحي و اجتماعي او باز نمي گذارد. از همين رو من خيال مي کنم جنس و سنخ شعر نو فارسي، که واکنشي در برابر محدوديت هاي شعر کهن بود، با گرايش عصر جديد به رمان قابل تاويل است؛ آن چه در دهه هاي هفتاد و هشتاد جلوه آشکارتري پيدا مي کند؛ همان چيزي که از آن به "رمان محوري" نيز مي توان تعبير کرد.

_با اين توضيحات بايد به اين نتيجه رسيد که داستان در حال بازکردن جايگاه خود در روان و ذهن و فرهنگ ايراني است. زماني خلوت انسان ايراني را شعر پر مي کرد و امروز داستان و رمان هم خلوت ايرانيان هستند. آيا با اين اوصاف مي توان مدعي شد که جايگاه رفيع و يگانه شعر در ايران در حال افول است. يعني بدون اينکه بخواهيم از ارزشهاي شعر در ايران بکاهيم مي توانيم گفت که دير نيست روزي که داستان در قامت يگانه همزبان و هم خلوت ايرانيان در جايگاه گذشته شعر بنشيند؟

*رمان محصول شهر و انديشه مدرن است. بيش از هر قالب يا نوع ادبي يا هنري ديگر قادر است به تجربه ما در کشف زندگي در جهان معاصر ياري برساند. در عين حال پيچيده ترين و ظريف ترين و متمدنانه ترين واکنش ذهن انسان معاصر نيز هست. رمان هم کشف سنت است هم کشف تجدد، منتها به شيوه اي کاملا مدرن. حال آن که شعر هويت جمعي و اساطيري يک قوم يا ملت را بيان مي کند. نداي وجدان يا صلاي تاريخ است که جهان انساني را با ارزش هاي بسيار والاي خود از مرزهاي مادي فراتر مي برد. اگر شعر جايگاه محوري و مرکزي خود را از دست گذاشته است به هيچ وجه به معناي آن نيست که شاعران ما به چرت زدن افتاده اند يا در قيلوله سر مي کنند. آن چه در فضاي شعر ما مي گذرد جدا از حرکت فضاي شعر جهان نيست. انسان عصر جديد، به مقدار فراوان، شعر را وانهاده است، و به تعبير "کوندرا" صداي شاعر اروپايي نيز در نيم قرن گذشته به زحمت شنيده مي شود. شايد از آن رو که شاعر، بي آن که ما متوجه شده باشيم، از قلمرو عظيم و پرغوغاي جهان بيرون رفته است. از آن چه گفتم نبايد اين توهم پيش بيايد که گويا رمان معاصر فارسي هم اکنون بر جايگاه مرکزي و والاي ادبيات ما نشسته است. رمان ما هنوز در آغاز راه است، و از محدوده مرزهاي جغرافياي فرهنگي ايران فراتر نرفته است. واقعيت اين است که فضاي رمان نويسي ما بسته است، و نويسندگان ما، چه نويسندگان داخلي و چه نويسندگان مهاجر يا تبعيدي، در قلمرو محدود و کوچکي نفس مي کشند. ادبيات داستاني ما هنوز از "صدا"هاي نيرومند و متفاوت محروم است، از صداهاي فردي و شخصي، و در آن بيش تر هياهوي زنجموره هاي انبوه "بي شکلان" جامعه به گوش مي رسد.

_در سالهاي اخير شاهد هستيم که در عرصه زبان طبع آزمايي هايي شده است. در داستانهاي اخير چيزي به نام زبان زنانه را مي توان ردگيري کرد. در اين نوع نوشتار در سالهاي اخير به جنبه هاي سبک شناختي بيشتر توجه مي شود. اين تلاشها را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

*اهميت يک متن ادبي، از جمله رمان يا داستان، نه در موضوع آن بلکه در نحوه ارايه يا اجراي آن است. در واقع عنصر غالب هر متن ادبي زبان آن است، و بيرون از حيطه زبان هيچ داستاني قابل تصور نيست. به رغم توجهي که به زبان، علي الاطلاق، مي شود داستان ها و رمان هاي معاصر ما از حيث تاليف کلام _کاربرد لفظ و لحن و لهجه_ در مراتب نازلي قرار دارند. نويسندگان ما، اغلب دچار کمبود زباني يا کج فهميدن اقتضاي زبان هستند، و از همين رو "منطق گفت و گويي" آدم هاي آن ها بسيار ضعيف است، و در نتيجه در مسير داستان هيچ شخصيتي در ذهن خواننده شکل نمي گيرد. زبان طبيعي ما، آنچه نيما از آن به "دکلاماسيون طبيعي کلمات" تعبير مي کرد، در زبان مکتوب ادبي ما انعکاس ندارد. به عبارت ديگر زبان ادبي همان زبان زندگي ما نيست، نوعي زبان بازي يا لفاظي يا انشاي نازاي ملال آور است که از آن هيچ "صدا"يي شنيده نمي شود. ما به همان زبان شيرين فارسي که با آن تکلم مي کنيم، با همان زباني که عشق مي ورزيم، دعا يا نفرين مي کنيم، به روياهامان پر و بال مي دهيم بايد رمان بنويسيم، نه با زبان مهجور و اجق وجق و نتراشيده و نخراشيده ترجمه هاي "ادبي". ما همان گونه که در طلب هويت خويشيم بايد در طلب پيراستگي و پروردگي زبان خود نيز باشيم. هيچ نويسنده اي بي نياز از غوطه خوردن در سنت زباني خود نيست. منظور از سنت زباني نيز چيزي جز ميراث ادبي نيست. وقتي با ميراث ادبي خودمان آشنا مي شويم در مي يابيم که جهان بسي دور از زمان تولد ما آغاز شده است. ادبيات فارسي صرفا از آن جهت اهميت ندارد که به فارسي نوشته مي شود. بلکه مهم آن است که قبل از هر چيز "ادبيات" است و به جهان تعلق دارد.

نظر شما در مورد اين خبر؟
    نسخه چاپي خبر اين صفحه را براي دوستان خود بفرستيد