خبرگزاري ميراث فرهنگي_ کتاب_ جلسه سخنراني "مراد فرهادپور" نويسنده و مترجم، با عنوان "مساله حقيقت در انديشه جديد اروپايي" با حضور بسياري از جوانان و علاقه مندان به مباحث فلسفي، عصر پنجشنبه و در کانون پژوهشگران فلسفه برگزار شد. پس از سخنراني "فرهادپور" تعدادي از حاضران در جلسه، سوالاتي را مطرح کردند که او به آنها پاسخ داد. "فرهادپور" در پاسخ سوالي درباره دليل انتقادات اخير او از "اکبر گنجي" که در مقاله اي با عنوان "قرمه سبزي ليبراليسم" آنها را بيان کرده بود، گفت:« بحث من در مورد گنجي، بحث گفتن و امر گفته شده بود. يعني به نظر من محتواي حرفهاي اخير او و دفاعش از حقوق بشر و مباجثي که کانت مطرح کرده، غلط است اما اين مهم نيست. يعني او از جايي اين نظريه را بيان مي کرد که محتواي حرفهايش را تحت الشعاع قرار مي داد و ديگر درست و غلط بودن نظريه اش اصلاً مهم نبود. اين حرفها را کانت هم 300 سال پيش زده بود و نکته مهمي نبود. مساله اين بود که گنجي زماني ودر شرايطي که هيچکس حاضر نبود حرفي بزند، حرف مي زد و اين نام و ارزش نماديني براي او ايجاد مي کرد. اين چيز ساده اي نيست و حيف است که آن را خرج هر چيزي که دم دست مي آيد، بکنيد و بايد از اين سرمايه نماديني که ايجاد شده بود درست و حسابي بهره برداري مي کرد.» او در پاسخ سوال ديگري درباره مفهوم شجاعت و اينکه آيا کساني مانند "هوگو چاوز"، رييس جمهوري ونزوئلا که نسبت به غرب و وجود يک امپرياليسم جهاني به شدت معترض اند و از تهديدهاي آنها هم باکي ندارند، شجاع محسوب مي شوند يا نه، گفت:« چاوز به شرطي شجاعت دارد که بتواند هر دو طرف را مطرح بکند نه اينکه از موقعيت به نفع خود استفاده کند. اگر نفت نبود او چه فرقي با مورالس (رييس جمهوري بوليوي) داشت و در ضمن چه چيزي او را تهديد کرده است؟ و يا در مورد کاسترو( رييس جمهوري کوبا) که معلوم نيست که آيا تا قرن 22 هم مي خواهد رييس جمهور باقي بماند يا نه، او اگر شجاع است بيايد هم از بدبختهاي ابوغريب دفاع کند و هم از بدبختهايي که در هاوانا دارد پدرشان در مي آيد. چرا قسمتهايي را که برايش درد سر ساز است و مساله دارد، مطرح نمي کند. شما بايد بر استثنايي تاکيد کنيد که روي فرد مساله زاست و نه منفعت زا.» "فرهادپور" همچنين در پاسخ سوالي در مورد نظرش درباره گفته هاي "ژان بودريار" مبني بر رسانه اي بودن جنگ خليج فارس و اينکه آيا آمريکا واقعاً به عراق لشکرکشي نکرد، گفت:« به نظر من بودريار بايد مي رفت عراق تا بفهمد که آيا قضيه رسانه اي است يا اينکه مزه گرگ واقعي چيست البته من در اينکه ما در دوره اي هستيم که همه گيج اند و نمي شود اعتماد کرد به اينکه بين ما و واقعيت لايه هاي گوناگون و متفاوتي از واقعيت وجود دارد، شکي ندارم اما در عين حال بايد گفت که اگر کسي به اين قضيه ها حساس است بايد تنبلي را کنار بگذارد و به عوض اينکه بنشيند تا يک نفر برايش گزارش بنويسد، خودش برود و ببيند که چه خبر است و يک فکري براي آنها بکند.» اين مترجم در پاسخ سوال ديگري درباره کافکا و اينکه او به "ماکس بروت" که يکي از دوستانش بوده، گفته است که دستنوشته هاي مربوط به زندگي خصوصي اش را بسوزاند و نه نوشته هاي ديگرش را، توضيح داد:« من در اينکه ماکس بروت اصلاً در حدي نبوده که بتواند مفسر کسي مانند کافکا باشد، شکي ندارم. به نظر من دوستي کافکا با آدم سطح پاييني مانند ماکس بروت يکي از استثناهاي زندگي اوست و او اين را مي دانسته و والتر بنيامين هم شديداً ناراحت است که چرا کافکا اينگونه معرفي شده است.» "مراد فرهادپور" همچنين در پاسخ پرسش ديگري درباره ممتنع بودن وجود سوژه هايي که بتوانند در سياست و کنش راديکال امروزي شرکت کنند، گفت:« در اين نکته که حقيقت ديگر به صورتي انتولوژيک در دست فرد، گروه وطبقه خاصي نيست، شکي ندارم اما اين به معناي اين نيست که ديگر چيزي به نام حقيقت وجود ندارد. در واقع ما از هر منظري به قضيه نگاه کنيم درمي يابيم که خود اين منظر نه يک منظر که دو منظر است و با يک تکان خوردن به اين طرف يا آن طرف هميشه چيز ديگري را مي بينيم و اين به معناي وجود يک تفاوت است و حقيقت هم محصول همين تفاوت است. بايد با رجوع به آن دو نيم شدن و حفظ اين تنش در درون خود بر آن پافشاري کنيم. يعني در عين اينکه، من اين تنش را در درون خود دارم و آن را به ايدئولوژي تبديل نمي کنم بر وجود اين شکاف پافشاري مي کنم. مثلاً بارها در برخورد با يک گدا براي من پيش آمده که من بايد به او کمک بکنم يا نه و آيا با اين دادن پول به او، من نهاد گدايي را تاييد نکرده ام. در اين مورد روي ديگر شکاف اين است که ممکن هم هست که او از گداهاي حرفه اي باشد و من با دادن پولي به او، آن را از دست داده باشم.» اين نويسنده در پاسخ سوال ديگري که آيا واقعاً حقيقت به ويژه در عرصه سياست روشن است و فقط کافي است که ما آن را بگوييم، توضيح داد:« گفتن، حرکتي کاملاً تهي است و به هيچ محتوايي متصل نيست اما مهم اين است که با اين گفتن تمام صحنه خالي مي شود و فضايي خالي ايجاد مي شود که شما در اين فضا مي توانيد بگوييد که اشتباه مي کرديد يا نه. به هر حال اصل اين است که اين فضا خالي بشود و در واقع حقيقت همين شکاف و آن فضاي خالي است. حقيقت در واقع بيشتر شبيه نخ تسبيح است. يعني مي شکافد و از دل هر زندگي و هر جنبشي مي گذرد.»
کمال صادقي
K.sadeghi@chnpress.com